تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٩
بلندتر از آن حضرت حرف مزنيد). و به جان خودم سوگند كه تو براى پدرت و فاروق او (يعنى: عمر) نزد گوش رسول خدا صلى الله عليه و آله كلنگها زدى و خداى عزّوجلّ فرموده كه: «إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى»[١]، يعنى: «به درستى كه آنان كه فرو مىخوابانند و نرم مىسازند آوازهاى خود را (كه آهسته سخن مىگويند) در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله (كه محمد است) آن گروه آنانند كه خدا امتحان فرموده و نيك آزموده دلهاى ايشان را براى پرهيزكارى». و به جان خودم سوگند، كه هر آينه پدرت و فاروق او، به رسول خدا آزار رسانيدند، به سبب نزديكى خويش به آن حضرت، و رعايت نكردند از حقّش، آنچه خدا ايشان را به آن امر فرموده بود بر زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله.
و به درستى كه خدا حرام گردانيده از مؤمنان و نسبت به ايشان، در حالى كه مرده باشند، آنچه را كه حرام گردانيده نسبت به ايشان در هنگامى كه زنده باشند. و به خدا سوگند اى عائشه كه، اگر آنچه تو آن را ناخوش دارى از دفن حسن در نزد پدرش صلى الله عليه و آله، در ميان ما و خدا روا مىبود، هر آينه مىدانستى كه به زودى دفن مىشد؛ و هر چند كه بينى تو بر خاك ماليده مىشد».
و حضرت باقر عليه السلام فرمود كه: «پس محمد بن حنفيّه به سخن در آمد و گفت: اى عائشه، يك روز بر استر سوار مىشوى، و روزى بر شتر، پس ضبط خود نمىكنى و در زمين قرار ندارى، و به يك جا آرام نمىگيرى به جهت دشمنى كه با بنىهاشم دارى».
حضرت فرمود كه: «پس عائشه، رو به محمد آورد و گفت: اى پسر حنفيّه، اينها منسوباند به فاطمه كه سخن مىگويند، پس سخن تو چيست؟ امام حسين عليه السلام به او فرمود كه: چرا محمد را از فاطمىها دور مىكنى؟ پس به خدا سوگند، كه از سه فاطمه متولّد شده:
فاطمه بنت عمران بن عائذ بن عمرو بن مخزوم، و فاطمه بنت اسد بن هاشم، و فاطمه بنت زائدة بن أصمّ بن رواحة بن حجر بن عبد معيص بن عامر.
عائشه، به حضرت امام حسين عليه السلام گفت كه: پسر خود را دور كنيد و او را ببريد، كه شما گروهى هستيد شديد الخصومت و حريص بر لجاجت».
و حضرت فرمود كه: «بعد از آن، امام حسين عليه السلام رفت به جانب قبر مادر بزرگوار خويش،
[١]. حجرات، ٣.