تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٤١
على بن اسماعيل بن على بن عبداللَّه بن عبّاس بن عبدالمطّلب و گفت كه: براى ملاقات امام حسن عسكرى عليه السلام بر كنار راه نشستم و چون به من گذشت، احتياج و پريشانى خود را به آن حضرت شكايت كردم و براى او سوگند ياد نمودم كه در نزد من يك درم و بالاتر از آن نيست و چاشت و شامى ندارم.
اسماعيل مىگويد كه: حضرت فرمود: «به خدا سوگند مىخورى به دروغ، و حال آنكه تو دويست دينار را دفن كردهاى. و اينكه من مىگويم به جهت آن نيست كه تو را از بخشش دفع كنم و چيزى به تو ندهم. اى غلام، آنچه همراه تو است به او بده». غلام آن حضرت، صد دينار به من داد، پس حضرت رو به من آورد و فرمود: «تو از آن محروم خواهى شد، در حال شدّت احتياجت به سوى آن» (يعنى: در زمانى كه احتياج تو در آن بيشتر از احتياجت در ساير اوقات باشد، از آن ممنوع شوى و چيزى از آن به تو عايد نشود). و مقصود آن حضرت، آن دينارها بود كه من دفن كرده بودم. و امر چنان بود كه آن حضرت فرمود و من دويست دينار دفن كرده بودم و با خود گفتم كه: اين پشت و پناه ما باشد. بعد از آن ناچار شدم؛ ناچارى سختى و محتاج گرديدم به چيزى كه آن را خرج كنم و درهاى روزى بر روى من بسته شد، از آن دينارها كه دفن كرده بودم، جستجو نمودم، ديدم كه يكى از پسرانم جاى آن را دانسته و آن را برداشته و گريخته و بر چيزى از آن دينارها قدرت به هم نرسانيدم، و به دست من نيامد.
١٣٤٤/ ١٥. اسحاق روايت كرده و گفته است كه حديث كرد مرا على بن زيد على بن حسين بن على و گفت كه: مرا اسبى بود و از آن خوشم مىآمد و مردم در مجالس ذكر آن را بسيار مىكردند (يا آنكه خود ذكر آن را در مجالس بسيار مىكردم) پس روزى بر امام حسن عسكرى عليه السلام داخل شدم و به من فرمود كه: «اسبت چه كرد؟» عرض كردم كه: آن در نزد من است، و آن همين است كه الحال بر درِ خانه تو است، و از آن فرود آمدهام. به من فرمود كه:
«پيش از شام، آن را سودا كن، اگر بر خريدارى قادر شوى، و اين امر را به تأخير مينداز». و كسى بر ما داخل شد و اين سخن بريده شد، پس من متفكّرانه برخاستم و به سوى منزل خويش رفتم، و اين خبر را به برادرم دادم، برادرم گفت كه: نمىدانم در اين باب چه بگويم؟ و من به آن بخل كردم و بر مردم در باب مالك شدن آن اسب حسد بردم، و ايشان را سزاوار اين نديدم كه آن را به ايشان بفروشم، و چون شام كرديم، مهتر به نزد من آمد و ما نماز عشا را به جا آورده بوديم و گفت كه: اى آقاى من، اسبت مُرد. من بسيار غمناك شدم و دانستم كه