تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٧٣
١٣٦٧/ ١١. على، از نصر بن صبّاح بَجلى، از محمد بن يوسف شاشى روايت كرده است كه گفت: بر نشستگاه من ناصورى پديد آمد.[١] به هر تقدير، راوى مىگويد: پس، آن را به طبيبان نمودم و مال بسيارى بر آن خرج كردم، پس ايشان گفتند: دوايى را از براى اين جراحت نمىدانيم. بعد از آن عريضهاى به حضرت صاحب عليه السلام نوشتم و از او سؤال كردم كه دعا بفرمايد، آن حضرت عليه السلام فرمان همايونى به من نوشت: «خدا تو را لباس عافيت بپوشاند و در دنيا و آخرت تو را با ما قرار دهد».
راوى مىگويد كه: يك جمعه بر من نگذشت كه عافيت يافتم و نشستگاه من در هموارى، چون كف دستم گرديد. پس طبيبى را از اصحاب خويش طلبيدم و آن را به وى نمودم، گفت كه: ما از براى اين ناخوشى، دوايى را ندانستيم.
١٣٦٨/ ١٢. على، از على بن حسين يمانى روايت كرده است كه گفت: در بغداد بودم كه اهل يمن را قافلهاى آماده شد و من خواستم كه با آن قافله بيرون روم، پس عريضهاى نوشتم و خواهش رخصت در اين باب نمودم، توقيع آن حضرت بيرون آمد كه: «با ايشان بيرون مرو؛ كه از براى تو در بيرون رفتن با ايشان هيچ خوبى نيست و در كوفه بمان».
راوى مىگويد كه: من ماندم و قافله بيرون رفتند، و قبيله حنظله بر ايشان بيرون آمدند و ايشان را از بن بركندند. و نوشتم كه در باب سوار شدن در كشتى رخصت حاصل كنم، مرا مرخّص نفرمود، بعد از آن سؤال كردم از حال كشتىها كه در آن سال بيرون رفت در دريا، معلوم شد كه از آن كشتىها يك كشتى سالم بيرون نرفته بود، و گروهى از اهل هند كه ايشان را بوارج مىگويند، بر ايشان بيرون آمده بودند و آنها را به يك بار تاخته بودند.[٢]
راوى مىگويد كه: به زيارت سامره رفتم (و بنابر بعضى از نسخ كافى، وارد سامره شدم) و آمدم بر درِ دروازه سامره در وقتى كه آفتاب غروب كرد به طورى كه ورود من و غروب آن مقارن بودند، و با كسى سخن نگفتم و خود را به هيچ كسان نشناسانيدم، و من در مسجد
[١]. و ناصور و ناسور به صاد و سين، ريش و جراحت كهنه را گويند. و ناسور، به سين، رگى را هم گويند كه پيوسته ازآن خون رود. و شايد كه راوى، آن جراحت را به اعتبار طولى كه كشيده بود، ناصور ناميده باشد. و اگر نه، جراحت در اوّل عروض و پديد آمدن، ناصور نيست.( مترجم)
[٢]. و بوارج جمع بارجه است، و احتمال دارد كه جمع بارج باشد. و در قاموس مذكور است كه بارج، كشتىبانى كه به غايت استاد باشد و بارجه، كشتى بزرگى است كه از براى جنگ باشد، و مرد شرير و بد نفس.( مترجم)