تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٤٠٩
١٠٨٥/ ٢. محمد بن يحيى، از جعفر بن محمد روايت كرده است كه گفت: حديث كرد مرا اسحاق بن ابراهيم دينَورى، از عمر بن زاهر، از امام جعفرصادق عليه السلام كه گفت: مردى آن حضرت را از قائم عليه السلام سؤال كرد كه آيا بر او سلام مىشود به امير المؤمنين بودن (كه بر آن حضرت چنين سلام كنند كه: السلام عليك يا اميرالمؤمنين)؟ فرمود: «نه، اين نام، نامى است كه خدا امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را به آن ناميده و كسى پيش از او، به اين نام ناميده نشده و بعد از او كسى به اين نام خود را نمىنامد، مگر كافر».
عرض كردم كه: فداى تو گردم، بر قائم چگونه سلام مىشود؟ فرمود كه: «مىگويند:
السلام عليك يا بقية اللَّه». بعد از آن، اين را خواند كه: «بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»[١]، يعنى:
«آنچه خدا باقى گذارد، بهتر است از براى شما؛ اگر هستيد باور دارندگان گفتار من».
١٠٨٦/ ٣. حسين بن محمد، از معلّى بن محمد، از وشّاء، از احمد بن عمر روايت كرده است كه گفت: سؤال كردم از امام موسى كاظم عليه السلام كه چرا امير المؤمنين على بن ابى طالب، به امير المؤمنين ناميده شد؟ فرمود: «زيرا كه آن حضرت، علم را براى مؤمنان مىآورد از جانب خداى عزّوجلّ (چنانچه جَلّابان و آذوقهكشان را ميّار مىگويند).[٢] آيا نشنيدهاى در كتاب خدا: «وَ نَمِيرُ أَهْلَنا»[٣]، يعنى: و طعام مىآوريم براى كسان خود».
و در روايت ديگر است كه فرمود: «زيرا كه جلّابى مؤمنان از نزد اوست كه علم را به ايشان مىدهد» (چون انباردار كه اجناس خوردنى كه باعث بقاى جان است، به مردم مىدهد).
١٠٨٧/ ٤. على بن ابراهيم، از يعقوب بن يزيد، از ابن ابى عُمير، از ابو الربيع قزّاز، از جابر، از امام محمدباقر عليه السلام روايت كرده است كه گفت: به آن حضرت عرض كردم كه: چرا امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام به امير المؤمنين مسمى شد؟ فرمود كه: «خدا او را امير المؤمنين نام كرد، و در كتاب خود همچنين فرو فرستاد: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ»[٤]. وَ أَنّ مُحُمّداً رَسُولى وَ أَنّ عَليّاً
[١]. هود، ٨٦.
[٢]. و آن مشتق است از ميره به كسر ميم و سكون يا، و آن كشيدن طعام است از جايى به جايى و طعامى كه به جهتعيال يا براى فروختن از جايى آورند.( مترجم)
[٣]. يوسف، ٦٥.
[٤]. اعراف، ١٧٢.