تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٣٣
عرض كردم كه: فداى تو گردم، من در اين سفر بر تو مىترسم، پس بفرما كه امر امامت بعد از تو با كيست؟ حضرت رو به من كرد، در حالى كه خندان بود و فرمود كه: «اين سفر، چنان نيست كه تو گمان كردهاى، و در اين سال، آسيبى به من نمىرسد».
و چون در دفعه دويم آن حضرت را بيرون بردند كه به نزد معتصم برند، به خدمتش رفتم و عرض كردم: فداى تو گردم، تو بيرون مىروى، بفرما كه اين امر بعد از تو با كه خواهد بود؟
حضرت آن قدر گريست كه ريش مباركش تر شد، بعد از آن، به جانب من التفات نمود، و فرمود كه: «در اين دفعه، بر من ترس كشتن هست، و امر امامت بعد از من، با پسرم على نقى است».
٨٤٨/ ٢. حسين بن محمد، از خيرانى، از پدرش روايت كرده است كه خيرانى گفت كه:
پدرم هميشه بر در خانه امام محمد تقى عليه السلام بود به جهت خدمتى كه به آن موكّل بود، و احمد بن محمد بن عيسى در اوقات ناخوشى آن حضرت، در هر شب، در وقت سحر مىآمد كه احوال آن حضرت را بگيرد تا بداند كه ناخوشى تخفيف يافته يا نه؟ و فرستادهاى كه در ميانه امام محمد تقى عليه السلام و پدرم تردّد مىكرد و پيغام حضرت را به پدرم مىرسانيد، چون به نزد پدرم مىآمد، احمد بر مىخاست و پدرم با فرستاده حضرت خلوت مىكردند.
پس شبى بيرون آمدم[١] و احمد از آن مجلس برخاست، و پدرم با فرستاده خلوت كردند، و احمد دور مىزد، پس ايستاد در جايى كه سخن مىشنيد، رسول به پدرم گفت كه: آقايت تو را سلام مىرساند و مىفرمايد كه: «من از دنيا مىروم، و امر امامت به پسرم على منتقل مىشود، و او را بر شما بعد از من، آن چيزى است كه مرا بر شما بود، بعد از پدرم». پس رسول حضرت رفت و احمد به جاى خود برگشت، و به پدرم گفت كه: قاصد به تو چه گفت؟ پدرم گفت كه:
چيز خوبى گفت. احمد گفت كه: من شنيدم آنچه به تو گفت. پس براى چه آن را پنهان مىكنى؟ و آنچه شنيده بود، دوباره بيان نمود. پدرم به احمد گفت كه: خدا بر تو حرام گردانيده آنچه را كه كردى؛ زيرا كه خداى تبارك و تعالى مىفرمايد كه: «وَ لا تَجَسَّسُوا»[٢]، يعنى:
«جستجو مكنيد چيزى را كه بر شما مخفى باشد». و الحال كه چنين كردى، اين شهادت را حفظ كن، باشد كه ما روزى به آن محتاج شويم. و بپرهيز از آنكه اين را ظاهر كنى تا وقت
[١]. در نوشته مترجم-/ رحمه اللَّه-/ چنين آمده است: پس شبى يكى از كنيزان، يا غلامان يا غير ايشان، بيرون آمد واحمد از ....
[٢]. حجرات، ١٢.