تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٣٨٣
١٠٥٩/ ٢. محمد بن حسن، از بعضى از اصحاب ما، از على بن حَكم، از حَكم بن مسكين، از مردى از قبيله قريش كه از اهل مكّه بود، روايت كرده است كه گفت: سفيان ثورى به من گفت كه: بيا برويم به نزد جعفر بن محمد، راوى مىگويد كه: من با سفيان به نزد آن حضرت رفتيم و آن حضرت را يافتيم كه بر اسب خويش سوار شده بود. سفيان به آن حضرت عرض نمود كه: يا ابا عبداللَّه، خبر ده ما را به خبر خطبهاى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد خَيف خواند.
حضرت فرمود كه: «مرا بگذار تا در پى كار خويش روم كه الحال سوار شدهام و چون بيايم تو را خبر خواهم داد». سفيان عرض كرد كه: تو را سؤال مىكنم به حقّ آن خويشى كه نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله دارى و دست برنمىدارم، مگر آنكه مرا خبر دهى.
راوى مىگويد كه حضرت فرود آمد و سفيان به حضرت عرض كرد كه: بفرما قلمدان و كاغذى براى من بياورند تا آن را بنويسم. حضرت آن را طلبيد و چون آوردند، فرمود كه:
«بنويس: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، خطبه رسول خدا در مسجد خيف اين است كه:
خدا تازه روى گرداند و به ناز و نعمت بپروراند آن بندهاى را كه گفتار مرا بشنود و آن را ياد گيرد و محافظت نمايد و برساند آن را به كسى كه به او نرسيده باشد. اى گروه مردمان، بايد كه حاضران به غايبان برسانند. پس بسا كسى هست كه فقه در بار دارد و خود فقيه نيست، و بسا كسى است كه حامل فقه است و مىرساند به كسى كه از او فقيهتر است. سه چيز است كه با وجود آنها دل مرد مسلمان كينه به هم نمىرساند (يا خيانت در آن راه نمىيابد): عمل را براى خدا خالص گردانيدن، و خيرخواهى براى امامان مسلمانان كردن، و ملازم جماعت ايشان بودن؛ زيرا كه دعوت ايشان فرا مىگيرد كسانى را كه در عقب ايشانند، و مؤمنان برادرانند كه خونهاى ايشان برابرى مىكند (و درباب قتل و قصاص همتاى يكديگر و بر يكديگر زيادتى ندارند)، و ايشان، به منزله يك دستاند بر هر كه غير ايشان باشد. و پستترين ايشان به زنهار ايشان، سعى مىكند» (به آن معنى كه در حديث سابق مذكور شد).
و سفيان آن را نوشت و بعد از نوشتن، آن را به حضرت عرض نمود؛ به خواندن يا نمودن، كه صحّت و سقم آن معلوم شود و حضرت صادق عليه السلام سوار شد، و من و سفيان آمديم و در هنگامى كه در بين راه بوديم، به من گفت: چنانچه هستى باش، و از جاى خود حركت مكن، تا من در اين حديث نظر كنم. پس، من به سفيان گفتم: به خدا سوگند، كه حضرت صادق عليه السلام چيزى در گردن تو لازم آورده كه هرگز از گردن تو نمىرود، كه گفت: آن، چه چيز است؟