تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٩٣
با خود راز مىگويد (يعنى: آهسته آهسته چيزى مىخواند)، خنديد، و فرمود كه: اى برادر عبدالقيس، اين جا بيا- و اشاره فرمود به جايى كه به آن حضرت نزديك بود-. خِداش عرض كرد كه: اين مكان، بسيار گشاده است در اين جا مىنشينم و جا بر كسى تنگ نمىكنم، و مىخواهم كه پيغامى را به تو رسانم.
حضرت فرمود كه: بلكه طعام مىخورى و آب مىآشامى و بند جامهاى خويش را باز مىكنى و استراحت مىنمايى (بنابر بعضى از نسخ، جامهاى خود را پاكيزه مىگردانى و به حمّام مىروى و روغن مىمالى. بعد از آن، پيغام خود را به جا مىرسانى). و به قنبر فرمود كه:
برخيز اى قنبر و او را در منزل فرود آور.
خِداش عرض كرد كه: مرا به چيزى از آنچه ذكر كردى، احتياجى نيست. حضرت فرمود:
پس با تو خلوت مىكنم. خِداش عرض كرد كه: هر رازى از براى من آشكار است و سخن پوشيده ندارم (كه احتياج به خلوت داشته باشد). حضرت فرمود كه: تو را سوگند مىدهم به آن خدايى كه نزديكتر است به سوى تو از نَفْست و ميان تو و دلت حائل و مانع مىشود (و اين، كنايه است از غايت قرب و نهايت نزديكى آن جناب). آن خدايى كه مىداند خيانت چشمها را (كه عبارت است از آنكه دزديده به چيزى نگاه كند، كه نگاه كردن به آن، حلال نباشد) و مىداند آن چيزى را كه سينهها پنهان مىدارند (يعنى: علم او محيط است به ضمائر و سرائر مخلوقات).
آيا زبير به تو گفت آنچه را كه به تو نمودم؟ خِداش گفت: بار خدايا آرى. حضرت فرمود كه: اگر كتمان مىكردى، بعد از آنكه از تو پرسيدم، نظرت به سوى تو بر نمىگشت و بى فاصله هلاك مىشدى. بعد از آن، تو را به خدا سوگند مىدهم كه: آيا سخنى را به تو تعليم نمود كه چون به نزد من آمدى، آن را بخوانى؟ خِداش گفت: آرى بار خدايا. على عليه السلام فرمود كه:
آن كلام، آيه سخره بود؟ عرض كرد: آرى. حضرت فرمود: پس آن را بخوان.
خِداش آن را خواند و على عليه السلام شروع فرمود كه آن را بر خِداش تكرار مىنمود و آن را بر مىگردانيد، و چون خطا مىكرد بر او مىگشود و تعليم مىفرمود، تا آن هنگام كه هفتاد مرتبه آن را خواند. خِداش در دل خويش گفت كه: امير المؤمنين عليه السلام چه صلاح مىداند كه او را هفتاد مرتبه به برگردانيدن آن امر فرمود. حضرت عليه السلام فرمود كه: آيا دل خويش را چنان مىيابى كه آرام به هم رسانيده باشد؟ خِداش عرض كرد: آرى، سوگند به آنكه جانم