تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٢٩
را به من بنما». من آن پا را در پيش روى آن حضرت دراز كردم، پس افسونى بر آن خواند.
چون بيرون آمدم زمانى نگذشت كه عِرق مدينى از پاى صحيحم بيرون آمد، وليكن درد آن كم بود.
٩٣٢/ ١١. احمد بن مهران، از محمد بن على، از ابن قياماى واسطى- كه از طائفه واقفيه بود- روايت كرده است كه گفت: بر حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام داخل شدم، و به آن حضرت عرض كردم كه: دو امام در يك زمان مىباشد؟ فرمود: «نه، مگر آنكه يكى از آن دو امام، ساكت باشد».
عرض كردم كه: امر چنين است، و تو را امام ساكتى نيست، و هنوز امام محمدتقى عليه السلام از برايش متولد نشده بود. به من فرمود: «به خدا سوگند كه خدا از من قرار خواهد داد فرزندى را كه حق و اهل آن را به واسطه او ثابت گرداند، و باطل و اهل آن را به سبب او، نيست و نابود سازد». پس بعد از يك سال، امام محمد تقى عليه السلام از برايش متولد شد. به ابن قياما گفته شد كه: آيا اين معجزه تو را قانع نمىگرداند كه آن حضرت را امام دانى؟ گفت: به خدا سوگند كه اين، نشانه بزرگى است، وليكن چه كنم با آنچه امام جعفر صادق عليه السلام در باب پسر خويش فرموده (و آن، دروغى است كه واقفه بر حضرت صادق عليه السلام بستهاند و امام موسى عليه السلام را مهدى صاحب الزمان و قائم آل محمد مىدانند).
٩٣٣/ ١٢. حسين بن محمد، از معلّى بن محمد، از وشّاء روايت كرده است كه گفت: به خراسان آمدم و من واقفى مذهب بودم، پس با خود متاعى را برداشتم و با من جامهاى چيتى بود كه در بعضى از بستههاى قماش بود، و من ملتفت اين مطلب نبودم (كه جامه چيتى دارم) و جاى آن را نمىدانستم (كه در ميان كدام بسته است). چون به مرو رسيدم، و در بعضى از منزلهاى آن فرود آمدم، كسى برآمدن بر من مطلع نبود (يا آنكه، كسى را نمىشناختم)، مگر در حالتى كه مردى مدنى از جماعتى كه در مدينه متولد شده بودند از اولاد عجم. به من گفت كه: ابوالحسن حضرت امام رضا عليه السلام به تو مىفرمايد كه: «جامه چيتى كه نزد تو است، به سوى من فرست».
وشّاء مىگويد كه: گفتم: كى ابوالحسن را به آمدن من خبر داد، و من در اين نزديكى آمدم و جامه چيتى در نزد من نيست. به سوى آن حضرت برگشت و باز به نزد من آمد و گفت: به تو مىفرمايد كه: «بلكه آن جامه در فلان جا است و بسته آن، چنين و چنين است». پس آن را