تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٥٧
است كه گفت: ... تا آخر آنچه در باب اشاره به سوى حضرت صاحب الزّمان عليه السلام گذشت.[١]
١٣٥٨/ ٢. على بن محمد روايت كرده و گفته است كه: حديث كردند مرا محمد و حسن- پسران على بن ابراهيم- در سال دويست و هفتاد و نه و گفتند كه: حديث كرد ما را محمد بن على بن عبدالرّحمان عبدى كه از قبيله عبدالقيس است، از ضوء بن على عِجْلى، از مردى از اهل فارس كه او را نام برد كه گفت: به سرّ من رأى آمدم و بر درِ خانه امام حسن عسكرى عليه السلام ماندم، پس مرا طلبيد بى آنكه رخصت طلب كنم، و چون داخل شدم و سلام كردم، فرمود كه:
«اى ابوفلان، حالت چون است؟» پس به من فرمود كه: «بنشين اى فلان»، بعد از آن مرا سؤال كرد از جماعتى از مردان و زنان از كسان من و فرمود كه: «چه باعث شد كه تو را به اينجا آورد؟» (تا آخر آنچه در باب مذكور گذشت.[٢] وليكن در آخر حديث چون اوّل آن زيادتى و تتّمه هست كه در آنجا بود و آن تتّمه اين است كه:) پس ضوء بن على گفت كه: به آن فارسى گفتم كه: از برايش چند سال را مظنّه مىكردى؟ گفت: دو سال. عبدى گفت كه: من به ضوء گفتم كه: تو چند سال را از برايش مظنّه مىكنى؟ گفت: چهارده سال و ابو على و ابو عبداللَّه گفتند كه: ما از برايش بيست و يك سال را مظنّه مىكنيم؟ چه ايشان آن حضرت را در اوقات مختلف ديده بودند.
[١]. فرمانى از امام حسن عسكرى عليه السلام بيرون آمد در هنگامى كه زبيرى- لعنه اللَّه- كشته شد كه:« اين است جزاى هر كه بر خدا جرأت كند در حقّ دوستان آن جناب. زبيرى گمان مىكرد كه او مرا خواهد كشت، و مرا فرزندى نباشد. پس قدرت خدا را در باب خود چگونه ديد؟». و براى آن حضرت فرزندى متولد شد كه او را« م ح م د» نام كرد در سال دويست و پنجاه و شش.
[٢]. عرض كردم كه: رغبت در خدمت و شوق ملازمت تو. فرمود:« پس بر درِ خانه باش».
راوى مىگويد كه: من با خدمتكاران در خانه بودم، بعد از آن، چنان شدم كه آنچه را مىخواستند براى ايشان از بازار مىخريدم، و بر ايشان داخل مىشدم بى آنكه رخصت طلب كنم، هر گاه مردان در خانه بودند.
راوى مىگويد كه: بعد از آن، روزى به آن حضرت داخل شدم، و آن حضرت در ديوان خانه تشريف داشت در آن خانه آواز حركتى را شنيدم. پس مرا آواز داد كه به جاى خويش باش و به جايى مرو. پس من جرأت نكردم كه داخل شوم، يا بيرون روم و در همان جا ايستاده بودم كه كنيزى بيرون آمد و رو به من مىآمد، و با آن كنيز چيزى بود كه آن را پوشانيده بودند. پس حضرت مرا را آواز داد كه داخل شو، چون داخل شدم، كنيز را آواز داد كه برگرد، و پس آن كنيز برگشت و به خدمت آن حضرت آمد. حضرت فرمود كه:« آنچه با تو است، ظاهر كن و پرده را از روى آن بردار». آن كنيز، پسرى را ظاهر ساخت سفيد و خوشرو و جامه را از شكمش دور كرد. پس ديدم كه مويى روييده از ابتداى سينه مبارك آن كودك تا نافش، و آن موى، سبز بود نه سياه.
بعد از آن، حضرت فرمود كه:« اين، صاحب شما است». پس آن كنيز را امر فرمود كه او را برداشت، و من بعد از آن او را نديدم تا آنكه امام حسن عليه السلام وفات فرمود.