تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦١١
ابوالصبّاح مىگويد كه: امام جعفر صادق عليه السلام روزى جدّهاش- يعنى: مادر پدرش- را ذكر فرمود و فرمود كه: «صدّيقه بود و در ميان اولاد امام حسن عليه السلام، زنى مثل او يافت نشد».
محمد بن حسن، از عبداللَّه بن احمد مثل اين را روايت كرده است.
١٢٧٦/ ٢. چند نفر از اصحاب ما روايت كردهاند، از احمد بن محمد، از محمد بن سنان، از ابان بن تغلب، از امام جعفر صادق عليه السلام كه فرمود: «جابر بن عبداللَّه انصارى آخر كسى بود كه از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله باقى ماند و مردى بود كه از همه كس بريده شده رو به ما اهل بيت آورده بود، و در مسجد رسول خدا مىنشست و عمامه سياهى بر سر داشت كه كنار آن را در زير زنخدان خود گردانيده بود، به وضعى كه قدرى از روى او را پوشيده بود، و آواز مىكرد و مكرّر مىگفت كه: اى شكافنده علم.
اهل مدينه مىگفتند كه: جابر هذيان مىگويد و جابر مىگفت: به خدا سوگند، كه هذيان نمىگويم، وليكن شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه مىفرمود: به درستى كه تو به زودى در خواهى يافت مردى را از من و از اهل بيت من، كه نامش نام من و شمائلش شمائل من باشد، مىشكافد علم را؛ شكافتنى به غايت. پس همين است كه مرا خوانده به سوى آنچه مىگويم».
و حضرت فرمود كه: «در بين اينكه جابر روزى در بعضى از كوچههاى مدينه مىگذشت، ناگاه در كوچهاى گذشت كه در آن كوچه، مكتب خانهاى بود كه حضرت محمد بن على در آن بود، و چون جابر به سوى آن حضرت نگريست، گفت كه: اى پسر، رو به من آور. حضرت رو به او آورد، پس گفت كه: اى پسر، پشت به من كن. حضرت پشت به سمت او كرد. جابر گفت كه: اين شمائل، شمائل رسول خدا صلى الله عليه و آله است، سوگند به آن كسى كه جانم به دست قدرت اوست. پس گفت: اى پسر، نام تو چيست؟ فرمود: نامم محمد بن على بن الحسين است.
جابر چون اين را شنيد، رو به آن حضرت آورد و سر او را مىبوسيد و مىگفت: پدر و مادرم فداى تو باد، پدرت رسول خدا صلى الله عليه و آله تو را سلام مىرساند و مكررّ همين را مىگفت».
حضرت فرمود: «پس محمد بن على بن الحسين به خانه برگشت و به خدمت پدرش آمد و آن حضرت ترسان و هراسان بود و آن خبر را به پدرش عرض نمود، حضرت على بن الحسين فرمود كه: اى فرزند دلبند من، جابر اين افعال را به جا آورد؟ عرض كرد: آرى، فرمود كه: ملازم خانه خود شو و از آن بيرون مرو. و جابر همه روزه در دو طرف روز يعنى: صبح و شام به خدمت آن حضرت مىآمد و اهل مدينه مىگفتند كه: بسيار عجب است از جابر كه