تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٥٧
خليفه يا شِحنه شهر مرا خبر داد. گفت: نزديك نيست كه چيزى بر مردم پوشيده شود.
٨٨٠/ ١٢. على بن محمد، از جعفر بن محمد كوفى، از جعفر بن محمد مكفوف، از عمرو اهوازى روايت كرده است كه تا آخر آنچه در باب پيش از اين باب گذشت، وليكن در آنجا در آخر حديث، بعد از من بود، و در اينجا نيست.[١]
٨٨١/ ١٣. محمد بن يحيى، از حسن بن على نيشابورى، از ابراهيم بن محمد بن عبداللَّه بن موسى بن جعفر، از ابونصر (يعنى: خادم) روايت كرده است كه آن حضرت عليه السلام را ديده.
٨٨٢/ ١٤. على بن محمد، از محمد و حسن-/ پسران على بن ابراهيم-/ روايت كرده است كه در سال دويست و هفتاد و نه، او را حديث كردند از محمد بن عبدالرحمان عبدى، از ضَوء بن على عِجلى، از مردى از اهل فارس، او را نام برد كه امام حسن عسكرى عليه السلام حضرت صاحب عليه السلام را به او نمود (چنانچه در باب پيش از اين گذشت).
٨٨٣/ ١٥. على بن محمد، از ابو احمد بن راشد، از بعضى از اهل مدائن روايت كرده است كه به حجّ رفتم با رفيقى كه داشتم، پس آمديم تا به موقف عرفات، ناگاه ديديم كه جوانى نشسته، و زير جامهاى پوشيده و ردائى به دوش افكنده، و كفش زردى در پاىهاى او بود. و من آن زير جامه و رداء را به صد و پنجاه دينار شرعى قيمت كردم و نشانه سفر بر او ظاهر نبود. سائلى به ما نزديك شد و ما او را ردّ كرديم، به آن جوان نزديك شد و از او سؤال كرد. آن جوان چيزى را از زمين برداشت و به سائل داد. سائل او را دعا كرد و در دعا، نهايت جدّ و جهد به عمل آورد و طول داد. پس آن جوان برخاست و از ما پنهان شد. ما به نزديك آن سائل رفتيم و به او گفتيم كه: واى بر تو، چه چيز به تو عطا كرد؟ سائل پارچه طلاى دندانهدار ناهموار را كه مانند سنگريزه بود، به ما نمود، و ما آن را بيست مثقال تخمين كرديم.
بعد از آن، من به رفيق خود گفتم كه: آقاى ما در نزد ما است و ما نمىدانيم. پس ما در طلب آن حضرت رفتيم و همه موقف را گشتيم، و بر او قدرت نيافتيم و او را نديديم و از آنها كه در حوالى آن حضرت بودند، از اهل مكه و مدينه سؤال كرديم، گفتند: جوانى است علوى كه در هر سال پياده حجّ مىكند.
[١]. ابومحمد را به من نشان داد و فرمود: اين صاحب شما است.