تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٨٥
به كسى اشاره نفرمود، مگر آنكه دويد و از آنجا گذشت.
١٣٠٦/ ٩. حسين بن محمد روايت كرده است از معلىّ بن محمد، از مسافر؛
و از وشّاء، از مسافر كه گفت: چون هارون پسر مسيّب اراده كرد كه با محمد، پسر امام جعفر صادق عليه السلام جنگ كند، حضرت امام رضا عليه السلام به من فرمود كه: «برو به نزد محمد، و به او بگو كه: فردا بيرون مرو زيرا كه تو اگر فردا بيرون روى، شكست مىخورى و اصحاب تو كشته مىشوند. پس اگر از تو بپرسد كه اين را از كجا دانستهاى؟ بگو: در خواب ديدم». مسافر مىگويد كه: به نزد او آمدم و گفتم كه: فداى تو گردم، فردا بيرون مرو؛ زيرا كه تو فردا بيرون روى، شكست مىخورى و اصحابت كشته مىشوند. به من گفت كه: اين را از كجا دانستهاى؟
گفتم: در خواب ديدم. گفت كه: اين بنده خوابيده و مقعد خود را نشسته. پس بيرون رفت و شكست خورد و اصحابش كشته شدند.
راوى مىگويد: و نيز مسافر مرا حديث كرد و گفت كه: با حضرت امام رضا عليه السلام در منا بودم كه يحيى پسر خالد برمكى گذشت و سر خود را از غبارى كه در آنجا بود، پوشانيد.
حضرت فرمود كه: «بيچارهها نمىدانند كه در اين سال، چه بر ايشان فرود مىآيد». بعد از آن فرمود كه: «از اين عجيبتر آنكه هارون و من، مانند اين دو خواهيم بود- و دو انگشت خويش را به هم ضمّ فرمود-».
مسافر مىگويد: به خدا سوگند كه معنى حديث آن حضرت را نفهميدم تا او را با هارون دفن كرديم (چه آن حضرت در جنب هارون در سمت پيش روى آن ملعون مدفون است).
١٣٠٧/ ١٠. على بن محمد، از سهل بن زياد، از على بن محمد قاسانى روايت كرده است كه گفت: خبر داد مرا بعضى از اصحاب ما كه مالى را به خدمت ابوالحسن حضرت امام رضا عليه السلام برد و گفت كه: آن مال را قدرى بود. پس آن حضرت را نديدم كه به آن مال شاد و خوشحال شده باشد.
راوى مىگويد كه: من به جهت اين غمناك شدم و با خود گفتم كه: اين مال عظيم را به خدمتش آوردم و به آن شاد و خوشحال نشد. پس فرمود كه: «اى غلام، طشت و آب را بياور».
راوى مىگويد كه: آن حضرت بر بالاى كرسى نشست و دست خود را پيش داشت، و به غلام فرمود كه: «آب را بر دست من بريز». راوى مىگويد كه: پس شروع كرد كه طلا از ميانه انگشتان آن حضرت روان مىشد و در طشت مىريخت، بعد از آن رو به سوى من كرد و