تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٨٠٧
عصفورى، از عمرو بن ثابت، از ابوحمزه روايت كرده است كه گفت: شنيدم از على بن الحسين عليه السلام كه مىفرمود: «به درستى كه خدا، محمد و على و يازده كس از فرزندان او را از نور عظمت خويش آفريد، پس ايشان را به پاى داشت در حالتى كه روحى چند بودند بىبدن، در روشنى نور خويش، و او را عبادت مىكردند، پيش از آنكه خلائق را بيافريند و خدا را تسبيح و تنزيه مىنمودند و او را به پاكى ياد مىكردند و ايشان امامان از فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله اند».
١٣٩٤/ ٧. محمد بن يحيى، از عبداللَّه بن محمد، از خشّاب، از ابن سماعه، از على بن حسين بن رباط، از ابن اذينه، از زراره روايت كرده است كه گفت: شنيدم از امام محمد باقر عليه السلام كه مىفرمود: «دوازده امام از آل محمد عليهم السلام، همه ايشان محدّثاند كه فرشته ايشان را حديث مىكند و خبر مىدهد و همه ايشان از فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و از فرزندان على عليه السلام اند و رسول خدا و على عليهما السلام هر دو پدران ايشانند». پس على بن عبداللَّه بن راشد كه برادر مادرى حضرت على بن الحسين بود گفت كه: من اين را قبول ندارم. امام محمد باقر عليه السلام بر او فرياد زد و فرمود: «بدان و آگاه باش كه پسر مادرت، يكى از ايشان بود» (و اين مضمون، در باب اينكه ائمّه عليهم السلام محدّثاند گذشت، وليكن با يكديگر مخالفتى دارند).
١٣٩٥/ ٨. محمد بن يحيى، از محمد بن حسين، از مسعدة بن زياد، از ابوعبداللَّه و محمد بن حسين، از ابراهيم ابن ابى يحيى مدينى، از ابو هارون عبدى، از ابوسعيد خدرى روايت كردهاند كه گفت: حاضر بودم در هنگامى كه ابوبكر هلاك گرديد و عمر را جانشين خود گردانيد، يكى از يهوديان آمد كه از بزرگان يهود مدينه بود- و يهود مدينه گمان مىكردند كه از همه اهل زمان خويش داناتر است- تا آنكه او را به نزد عمر بردند، پس با عمر گفت كه:
اى عمر، من به نزد تو آمدهام و مىخواهم مسلمان شوم، پس اگر مرا خبر دادى از آنچه تو را از آن سؤال مىكنم، تو از همه اصحاب محمد داناترى به كتاب خدا و سنّت پيغمبر و همه آنچه من اراده دارم كه تو را از آن سؤال كنم. ابوسعيد مىگويد كه: عمر گفت: من در اينجا و به اين پر پا نيستم، ليكن تو را رهنمايى مىكنم به آنكه از همه امّت ما داناتر است به كتاب و سنّت و همه آنچه مىخواهى كه از آن سؤال كنى، و آن را كه وصف كردم آن است و به سوى على اشاره نمود. يهودى گفت كه: اى عمر، اگر اينكه چنانچه تو مىگويى، باشد تو را با بيعت مردم چه كار است و حال آنكه آن مرد از همه شما داناتر باشد؟ عمر او را زجر و منع كرد، بعد از آن يهودى برخاست و به خدمت على عليه السلام آمد و به آن حضرت عرض كرد كه: تو چنانى كه عمر