تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٣١
آمد و گفت: على بن ابراهيم و محمد، پسرش، داخل شوند. و چون بر او داخل شديم و سلام كرديم، به پدرم فرمود كه: «اى على، چه چيز تو را از ما به عقب انداخت تا اين وقت؟ و چرا دير به نزد ما آمدى؟» پدرم عرض كرد كه: اى سيّد مَن، شرم كردم كه تو را با اين حالت پريشان ملاقات كنم. و چون از نزد او بيرون آمديم، غلامش به نزد ما آمد و كيسهاى به پدرم داد و گفت: اين پانصد درم: دويست درم از براى جامه، و دويست درم از براى فلان، يعنى: قرض، و صد درم از براى اخراجات، و كيسهاى ديگر به من داد و گفت: اين سيصد درم: صد درم را قرار ده در بهاى الاغ، و صد درم از براى جامه، و صد درم از براى اخراجات. و به سوى جبل بيرون مرو و بر و به سوى سوراء.[١]
محمد بن ابراهيم راوى مىگويد كه: محمد بن على به سوراء رفت و در آنجا زنى گرفت و در همان روز، هزار دينار به دستش آمد، و با اين حال اعتقاد به وقف دارد و واقفى مذهب است. و محمد بن ابراهيم مىگويد كه: به او گفتم: واى بر تو، آيا امرى را از اين ظاهرتر اراده دارى كه بر امامت آن حضرت دلالت كند؟ در جواب گفت كه: اين مذهب وقف امرى است كه بر آن جارى شدهايم و عادت كردهايم.
١٣٣٣/ ٤. على بن محمد، از ابوعلى-/ يعنى: محمد بن على بن ابراهيم- روايت كرده است كه گفت: حديث كرد مرا احمد بن حارث قزوينى و گفت: با پدرم در سرّ من رأى بودم و پدرم در طويله امام حسن عسكرى عليه السلام مشغول بيطارى بود. راوى مىگويد كه: در نزد مستعين (يعنى: احمد بن معصتم بن هارون) استرى بود كه مانند آن در خوبى و بزرگى ديده نشده بود، امّا نمىگذاشت كه كسى بر پشتش سوار شود، يا او را لجام كند، يا زين بر او بگذارد، و مستعين همه پشته سواران را بر آن جمع كرد و ايشان را ميسّر نشد كه در باب سوار شدن بر آن چارهاى بكنند.
راوى مىگويد كه: بعضى از هم صحبتهاى مستعين گفت كه: يا امير المؤمنين، چرا به طلب حسن بن رضا نمىفرستى تا بيايد؟ پس، يا آن است كه بر آن سوار مىشود و يا استر او را مىكشد و از دست او راحت و خوشى مىافتى. پس كسى به سوى امام حسن عليه السلام فرستاد و آن حضرت را طلبيد و آن حضرت تشريف برد و پدر من همراه وى بود. بعد از آن، پدرم گفت
[١]. و سوراء دهى است از دهات بغداد كه در كنار فرات است. و بعضى گفتهاند كه: آن، حلّه است.( مترجم)