تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٩٩
آورده بود، و من در شبْ دوايى معطش[١] خورده بودم، پس اوّل كسى كه در صبح بر او داخل شد من بودم، و تشنگى به من رسيد و ناخوش داشتم كه آب طلب كنم. امام محمد تقى عليه السلام در روى من نظر كرد و فرمود: «گمان دارم كه تو تشنه باشى». عرض كردم: بلى، فرمود كه: «اى غلام»، يا فرمود كه: «اى كنيز، ما را آب ده». من با خود گفتم كه: در اين ساعت به نزد او آبى مىآورند كه زهر در آن كردهاند و او را به آن مسموم مىگردانند و زهر را به او مىخورانند و به اين سبب، غمناك شدم، پس غلام آمد و آب با او بود. حضرت در روى من تبسّم فرمود و فرمود كه: «اى غلام، آب را به من ده»، پس آب را گرفت و نوشيد و به من داد و نوشيدم. بعد از آن نيز تشنه شدم و ناخوش داشتم كه آب طلب كنم، و آن حضرت آنچه در مرتبه اول كرده بود، به جا آورد، و چون غلام آمد و قدح آب با او بود، با خود گفتم: مثل آنچه در مرتبه اول گفته بودم. پس حضرت قَدح را گرفت و نوشيد و به من داد و تبسّم فرمود.
محمد بن حمزه مىگويد كه: اين مرد هاشمى به من گفت كه: من آن حضرت را گمان مىكنم چنانچه شيعيان مىگويند (و مراد اين است كه گمانم آنكه آنچه ايشان مىگويند كه ابوجعفر عالم است به آنچه در دلها است، حق باشد، بعد از آنكه خود اين امر را از او مشاهده نمودم.
و در ارشاد شيخ مفيد چنين است كه: محمد بن حمزه مىگويد كه: محمد بن على هاشمى به من گفت: به خدا سوگند كه گمان دارم كه ابوجعفر عليه السلام آنچه را كه در نفوس است مىداند، چنانچه رافضه مىگويند).
١٣١٥/ ٧. على بن ابراهيم، از پدرش روايت كرده است كه گفت: گروهى از اهل نواحى از شيعيان، رخصت طلبيدند كه بر امام محمد تقى عليه السلام داخل شوند، پس ايشان را رخصت داد و داخل شدند و او را در يك مجلس از سى هزار مسأله سؤال كردند، و آن حضرت عليه السلام همه را جواب داد، و در آن هنگام او را ده سال بود.
١٣١٦/ ٨. على بن محمد، از سهل بن زياد، از على بن حَكم، از دِعبِل بن على روايت كرده است كه دِعبل بر حضرت ابوالحسن امام رضا عليه السلام داخل شد و حضرت امر فرمود كه او را چيزى بدهند. دِعبل آن را گرفت و خدا را حمد نكرد. دِعبل مىگويد كه: حضرت فرمود: «چرا
[١]. عطش آور.