تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٥١
بنىعبّاس و صالح بن على و غير ايشان كه براى تحريص صالحِ طالح بر اذيّت و آزار امام عليه السلام رفته بودند، اين را شنيدند، نوميد برگشتند.
١٣٥٣/ ٢٤. على بن محمد، از حسن بن حسين روايت كرده است كه گفت: حديث كرد مرا محمد بن حسن مكفوف و گفت كه: حديث كرد مرا بعضى از اصحاب ما، از بعضى از رگ زنان سرّ من رأى كه از جمله ترسايان بود كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام روزى در وقت نماز ظهر به طلب او فرستاد و فرمود كه: «اين رگ را فصد[١] كن»، و آن فصّاد گفت كه:
رگى به من نمود كه من آن را از جمله رگهايى كه فصد مىشود، نفهميده بودم و هرگز نديده بودم كه كسى آن را فصد كرده باشد، پس من در دل خود گفتم كه: امرى از اين عجيبتر نديدم، مرا امر مىكند كه در وقت ظهر فصد كنم و اين وقت، وقت فصد نيست؛ چه هوا در نهايت گرمى است و دويم آنكه اين رگ، رگى است كه آن را نمىفهمم.
بعد از آن به من فرمود كه: «منتظر باش كه ديگر باره تو را خواهم طلبيد و در اين خانه باش» و چون شام كردم مرا طلبيد و فرمود كه: «خون را رها كن»، من رها كردم. بعد از آن گفت:
«ببند»، من بستم. و فرمود كه: «در خانه باش» و چون نصف شب شد، به سوى من فرستاد و فرمود كه: «خون را رها كن».
فصّاد گفت كه: من تعجّب كردم بيشتر از تعجّبى كه اوّل كرده بودم و خوشم نيامد كه از او بپرسم كه چرا چنين مىكند؟ و گفت كه: به گشودن رگ، خون را رها ساختم، پس خون سفيدى بيرون آمد كه گويا نمك بود. بعد از آن فرمود كه: «خون را حبس كن». فصّاد گفت كه:
خون را حبس كردم و گفت كه: بعد از آن فرمود كه: «در خانه باش» و چون صبح كردم قهرمان و كارفرماى خويش را امر فرمود كه سه اشرفى به من دهند. من آن را گرفتم و بيرون آمدم تا آنكه آمدم به نزد پسر بَختِيشوع طبيب نصرانى و اين قصّه را بر او خواندم.
فصّاد گفت كه: پسر بَختِيشوع گفت: به خدا سوگند، كه من نمىفهمم كه چه مىگويى و آنچه مىگويى، نمىدانم و آن را در چيزى در طب نشناختهام و در كتابى نخواندهام، و چنان نمىدانم كه كسى در اين روزگار داناتر باشد به كتابهاى نصرانيّت از فلان كس فارسى.
[١]. فصد كردن، به معناى رگ زدن است.