تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٨٣٩
خويش صلى الله عليه و آله فرو فرستاد كه: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ»[١] و رسول خدا صلى الله عليه و آله ندانست كه ايشان كيانند و در اين باب با جبرئيل به سؤال برگشتى نمود و جبرئيل با پروردگار خويش بازگشت نمود و از آن جناب پرسيد. پس خداى تعالى به سوى آن حضرت وحى فرمود كه: فدك را به فاطمه عليها السلام تسليم كن. بعد از آن، رسول خدا صلى الله عليه و آله فاطمه را طلبيد و به آن حضرت فرمود كه: اى فاطمه، به درستى كه خدا مرا امر فرموده كه فدك را به تو تسليم كنم. حضرت فاطمه عليها السلام عرض كرد كه: يا رسول اللَّه، آن را از خدا و از تو قبول كردم، و بعد از آن در زمان حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله هميشه وكلاى حضرت فاطمه در آن بودند. و چون ابوبكر را والى كردند، وكلاى آن حضرت را از آن بيرون كرد، پس فاطمه به نزد ابوبكر آمد و از او درخواست كه فدك را به او رد كند، ابوبكر به آن حضرت گفت كه: يك سياه، يا سرخ (يعنى: يك نفر از عرب يا عجم) را بياورد كه از براى تو به اين امر گواهى دهد، و فاطمه امير المؤمنين عليه السلام و امّ ايمن را آورد و از برايش گواهى دادند. پس ابوبكر از برايش نوشت كه: متعرّض آن نشوند، و حضرت فاطمه بيرون آمد و آن نوشته با او بود، عُمر آن حضرت را در عرض راه ملاقات نمود و گفت: اى دختر محمد، چيست اين نوشته كه با تو است؟ فرمود كه: نوشتهاى است كه پسر ابوقحافه آن را از براى من نوشته است. عمر گفت: آن را به من بنما و بده تا ببينم. حضرت فاطمه ابا و امتناع فرمود. پس عمر آن نوشته را به زور از دست آن حضرت گرفت و در آن نگاه كرد و آب دهان را در آن انداخت و نوشته را محو نمود و پاره كرد و به حضرت فاطمه گفت كه: اينك پدرت بر آن اسب و شترى نتاخته، پس ريسمانها را در گردنهاى ما گذار» (و ظاهر اين است كه عمر اين كلام را از روى انكار و ريشخند گفته باشد؛ اگر چه ممكن است كه خدا بر خلاف عادت حق را بر زبانش جارى كرده باشد).
مهدى به آن حضرت عرض كرد كه: يا اباالحسن، حدّ و اندازه فدك را از براى من بيان كن چه قدر است؟ حضرت فرمود كه: «حدّى از آن كوه احد است و حدّى از آن سايهبان[٢] شهر مصر (و مراد از آن، خانههاى مصر است) و حدّى از آن، كنار دريا و حدّى از آن دومة الجندل (و در مغرب كه يكى از لغات معتبره است و غير آن مذكور است كه دومة الجندل به ضمّ دال است و محدّثان گفتهاند كه به فتح آن است و آن حصارى است در پانزده منزلى مدينه و ده
[١]. اسرا، ٢٦.
[٢]. ظاهراً عريش نام شهرى در مصر است و معناى لغوى آن منظور نيست.