تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٦٧
و چاره ندارم كه بيرون روم، و احمد بن يعلى بن حمّاد را وصىّ خود گردانيد و از براى ناحيه مقدّسه به مالى وصيّت كرد و احمد را امر كرد كه چيزى از آن مال را بيرون نكند، مگر از دست خويش و به دست آن حضرت دهد، بعد از آنكه ظاهر شود.
راوى مىگويد كه: حسن گفت: چون به بغداد رسيدم، خانهاى را اجاره كردم و در آن خانه فرود آمدم، پس بعضى از وكلا جامهها و دينارها را به نزد من آورد و آنها را به نزد من گذاشت.
به او گفتم كه: اين چيست؟ گفت: آن چيزى است كه مىبينى. بعد از آن ديگرى مثل آنها را به نزد من آورد و ديگرى چنين كرد تا آنكه آن خانه را پر كردند. پس احمد بن اسحاق همه آنچه را كه با او بود، به نزد من آورد من تعجّب كردم و متفكّر ماندم، پس نامه آن مرد- يعنى: صاحب الزّمان- بر من وارد شد. مضمون نامه آنكه: «چون فلانقدر از روز بگذرد، آنچه را كه با تو است، بار كن و بيار».
بعد از آنكه آن وقت رسيد، كوچ كردم و آنچه را كه با من بود، بار كردم و در راه دزدى بود كه راهزنى مىنمود با شصت نفر كه دور او را گرفته بودند و او را اعانت مىكردند و من بر آن دزد گذشتم و خدا مرا از اذيّت او سالم گردانيد، پس به سامره آمدم و فرود آمدم و بر من نامهاى وارد شد كه: «آنچه با تو است، بار كن و بر پشت كسى ده كه بياورد» و من آن را در ظرفهاى حمّالان تعبيه كردم و ترتيب دادم و چون در دهليز خانه رسيدم، ديدم كه سياهى در آن دهليز ايستاده، گفت: تويى حسن بن نضر؟ گفتم: آرى، گفت: داخل شو. من داخل خانه شدم و در حجره او در آمدم و ظرفهاى حمّالان را خالى كردم و ديدم كه در سه كنج حجره، نان بسيارى هست و آن سياه هر يك از حمّالان را دو گرده نان داد و ايشان را بيرون كرد، و حجرهاى ديدم كه پردهاى بر در آن آويخته بود. پس از اندران حجره ندايى به من رسيد كه:
«اى حسن بن نضر، خدا را حمد كن بر آنچه به آن بر تو منّت گذاشت و در وجود و حيات من شك مكن كه شيطان دوست داشت كه تو شك كنى». و دو جامه را به سوى من بيرون فرستاد و به من گفته شد كه: اين دو جامه را بگير كه زود باشد كه به اينها محتاج شوى، پس آنها را گرفتم و بيرون آمدم.
سعد مىگويد كه: پس حسن بن نضر بر گرديد و در ماه مبارك رمضان وفات كرد و او را در آن دو جامه كفن كردند.
١٣٦١/ ٥. على بن محمد، از محمد بن حَمويه سُويداوى، از محمد بن ابراهيم بن مهزيار