تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٧٣
پوشيده، چون به سوى او نظر كردم، از او شرم نمودم و در هنگامى كه به من رسيد، ايستاد و به جانب من نظر فرمود، پس بر آن حضرت سلام كردم، و آن زمان ماه مبارك رمضان بود، عرض كردم كه: خدا مرا فداى تو گرداند، به درستى كه طيس، غلام تو را بر من حقّى هست و به خدا سوگند كه مرا رسوا و بىآبرو كرد.
غِفارى مىگويد: و من در دل خود گمان مىكردم كه آن حضرت طيس را امر خواهد فرمود كه دست از من بدارد. و به خدا سوگند، كه به آن حضرت عرض نكردم كه حقّ او بر من چند است و چيزى براى آن حضرت نام نبردم (يعنى: از متعلّقات آن طلب). پس آن حضرت مرا امر فرمود كه بنشينم تا برگردد، و من از آنجا نرفتم تا نماز مغرب را به جا آوردم، و حال آنكه من روزهدار بودم، پس سينهام تنگ شد و خواستم كه باز گردم، ديدم كه آن حضرت پيدا شد و رو به من مىآيد و مردم گرداگرد او را گرفتهاند، و گدايان بر سر راه آن حضرت نشسته بودند، و آن حضرت بر ايشان تصدّق مىفرمود. پس رفت و داخل خانه خود گرديد، بعد از آن بيرون آمد و مرا طلبيد. من برخاستم و به خدمتش رفتم و با آن حضرت داخل شدم. پس آن حضرت نشست و من نشستم و شروع كردم كه او را از هارون پسر مسيّب خبر مىدادم-/ و پسر مسيّب حاكم مدينه بود-/ و چنان بود كه بسيارى از اوقات، آن حضرت را از احوالش خبر مىدادم، و چون فارغ شدم، فرمود كه: «گمان ندارم تو را كه هنوز افطار كرده باشى». عرض كردم: نه، پس طعامى براى من طلبيد، چون طعام آوردند، در پيش روى من گذاشتند، و حضرت غلام خود را فرمود كه با من چيزى بخورد. پس من و غلام از آن طعام خورديم، و چون فارغ شديم، حضرت به من فرمود كه: «اين بالش را بالا گير و آنچه را كه در زير آن است برگير». من آن را بالا گرفتم و ديدم كه دينارى چند در آنجا است، آنها را برگرفتم و در آستين خود گذاشتم. پس چهار نفر از غلامان خود را امر فرمود كه با من باشند تا مرا به منزل خود برسانند. عرض كردم كه: فداى تو گردم، شبگرد پسر مسيّب مىگردد و من ناخوش دارم كه شبگرد مرا ملاقات كند و غلامان تو همراه من باشند. حضرت فرمود: «درست يافتى، خدا تو را به راه راست برساند»، و غلامان خود را امر فرمود كه همراه من بيايند و در هر جا كه ايشان را برگردانم باز گردند، و چون به منزل خود نزديك شدم و آن را ديدم، ايشان را برگردانيدم، پس به منزل خويش رسيدم و چراغ طلبيدم، و نظر به دينارها كردم، ديدم كه آنها چهل و هشت دينار است، و حق آن مرد بر من بيست و هشت دينار بود، و در ميانه آن دينارها دينارى