تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٤٩
عسكرى عليه السلام داخل شدم و من اراده داشتم كه از آن حضرت سؤال كنم، آن قدر از نقره را كه به آن انگشترى بسازم و به آن تبرّك جويم. پس نشستم و فراموش كردم آنچه را كه براى آن آمده بودم، و چون آن حضرت را وداع نمودم و برخاستم، انگشتر خود را به نزد من انداخت و فرمود: «نقره مىخواستى و ما انگشتر به تو داديم. نگين و اجرت ساختن آن را نفع كردى. اى ابو هاشم، خدا بر تو گوارا و مبارك گرداند».
من عرض كردم كه: اى آقاى، من شهادت مىدهم كه تو ولىّ خدايى و امام من، كه خدا را به طاعت تو مىپرستم، و ديندارى مىكنم. فرمود كه: «ابو هاشم، خدا تو را بيامرزد».
١٣٥١/ ٢٢. اسحاق روايت كرده و گفته است كه: حديث كرد مرا محمد بن قاسم- يعنى: ابو العيناء هاشمى مولاى عبدالصمّد بن على از روى عتاقت و آزادى[١]-، و گفت كه: مكرّر بر امام حسن عسكرى عليه السلام داخل مىشدم و تشنه مىشدم و من در نزد آن حضرت بودم و او را جليل و بزرگ مىشمردم از آنكه در حضور او آب طلب كنم. پس مىفرمود كه: «اى غلام، او را آب ده» و بسا بود كه با خود مىگفتم كه برخيزم و در اين باب فكر مىكردم، كه مىفرمود: «اى غلام، اسب او را حاضر كن».
١٣٥٢/ ٢٣. على بن محمد، از محمد بن اسماعيل بن ابراهيم بن موسى بن جعفر بن محمد، از على بن عبدالغفّار روايت كرده است كه گفت: جماعتى از بنىعبّاس و همچنين صالح بن على و غير او، از كسانى كه از خانه آباده امامت، ميل به باطل كرده بودند، بر صالح بن وصيف داخل شدند در هنگامى كه امام حسن عسكرى عليه السلام را به حكم خليفه حبس كرده بود، صالح به ايشان گفت: چه كنم دو مرد را بر او گماشتم كه از همه كسانى كه من بر ايشان قدرت به هم رسانيدم، بدتر بودند و نتوانستم كه از اين دو نفر بد نفسترى را پيدا كنم و اكنون در امر عبادت و نماز و روزه به كار بزرگى رسيدهاند و بسيار عبادت مىكنند؟ به ايشان گفتم كه: چه چيز در اوست كه شما چنين شدهايد؟ گفتند: چه گوييم در شأن كسى كه دو روز، روزه مىگيرد و در تمام شب، مىايستد و عبادت مىكند و سخن نمىگويد و خود را به چيزى مشغول نمىكند و چون به سوى او نظر كنيم، رگهاى گردن ما مىلرزد و مىطپد، و در ما حالتى به هم مىرسد كه ضبط خود نمىتوانيم كرد و آن را چارهاى نمىتوانيم نمود. چون
[١]. يعنى: ولايت او از جهت آزاد شدن از بردگى بود.