تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٧١
حضرت برگشتند، پس وظيفهها وارد شد بر كسانى از ايشان كه بر اعتقاد به فرزند آن حضرت ثابت مانده بودند، و از باقىماندگان قطع شد، پس آنها چنان شدند كه در ميانه ياد كنندگان ياد نمىشوند، و كسى نام ايشان را نمىبرد. و الحمدللَّه ربّ العالمين.
١٣٦٤/ ٨. على بن محمد روايت كرده و گفته است كه: مردى از اهل دهات عراق مالى را به ناحيه مقدّسه رسانيد، پس آن مال بر او رد شد، و به او گفته شد كه: حقّ پسران عموى خويش را از آن بيرون كن-/ و آن چهارصد درم است-/ و مزرعهاى در دست آن مرد بود كه پسران عمويش در آن شركتى داشتند، و آن مزرعه را بر ايشان حبس كرده بود. بعد از آن نظر كرد ديد كه آنچه مال پسران عموى اوست از آن مال، چهارصد درم است. پس آن را بيرون كرد و باقىمانده را فرستاد و قبول شد.
١٣٦٥/ ٩. قاسم بن علاء روايت كرده و گفته است كه: مرا چندين پسر متولّد شد و عريضه مىنوشتم و خواهش مىنمودم كه آن حضرت دعا بفرمايد، و براى ايشان به من چيزى نمىنوشت. پس همه ايشان مردند و چون حسن پسرم از براى من متولّد شد، نوشتم و سؤال كردم كه دعا بفرمايد. پس جواب به من رسيد كه: «اين فرزند، باقى مىماند و الحمد للَّه».
١٣٦٦/ ١٠. على بن محمد، از ابو عبداللَّه بن صالح روايت كرده است كه گفت: سالى از سالها در بغداد بودم و در باب بيرون رفتن، از آن حضرت رخصت طلبيدم و مرا مرخّص نفرمود، پس بيست و دو روز ماندم و قافله به سوى نهروان بيرون رفته بودند و در روز چهارشنبه، در باب بيرون رفتن رخصت يافتم و به من گفته شد كه: در همين روز بيرون رو، پس بيرون رفتم- و حال آنكه من از قافله و رسيدن به ايشان نوميد بودم- و چون به نهروان آمدم، ديدم كه قافله در آنجا ماندهاند. پس فايده تخلّف من چيزى نبود، مگر آنكه به جمّال خويش چيزى از بابت علوفه ندادم؛ زيرا كه متعارف بود كه قافله، در هر منزلى كه لنگ كنند، علوفه و خراجات شتران را به جمّال دهند.
و چون راوى به فرموده حضرت، همراه قافله نرفت، اين مبلغ او نفع شد (بعضى، معنى عبارت را چنين فهميدهاند و ظاهر در نزد فقير آن است كه معنى عبارت اين باشد كه: بعد از آنكه به نهروان رسيدم، درنگى نشد، مگر آن قدر كه من شتران خويش را قدرى علوفه دادم تا قافله كوچ كردند). و من نيز با ايشان كوچ كردم و از براى من، به سلامت دعا شده بود و هيچ ناخوشى و بدى نديدم، والحمد للَّه.