تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٧٥
بود كه مىدرخشيد و خوبى آن دينار مرا به شگفت آورد، پس آن را فرا گرفتم و به نزد يك چراغ بردم ديدم كه نقش و نوشته روشنى بر آن است كه: «حقّ آن مرد بيست و هشت دينار است و آنچه باقى بماند براى تو است».
راوى مىگويد: نه به خدا سوگند، كه نمىدانستم كه حقّ طيس بر من چقدر است، و ستايش از براى خدا كه پروردگار عالميان است؛ آن خدايى كه ولىّ خود را عزيز و غالب گردانيد.
١٣٠٢/ ٥. على بن ابراهيم، از پدرش، از بعضى از اصحاب خويش، از ابوالحسن حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت از مدينه بيرون آمد در سالى كه هارون در آن سال حجّ كرد، و آن حضرت اراده حجّ داشت، پس به كوهى رسيد كه در جانب چپ راه واقع است، در حالى كه تو به سوى مكّه مىروى و آن كوه را فارع مىگويند. پس حضرت امام رضا عليه السلام به سوى آن كوه نظر كرد و فرمود كه: «آنكه در فارع عمارت مىسازد و آن را خراب مىكند، عضو عضوش از هم جدا مىشود و او را پاره پاره مىكنند». و ما معنى اين سخن را ندانستيم و نفهميديم كه مقصود حضرت چه چيز است؟ و چون حضرت پشت كرد، هارون الرّشيد رسيد و در آن موضع فرود آمد و جعفر، پسر يحيى برمكى، بر آن كوه بالا رفت و امر كرد كه در آنجا مجلسى از برايش بسازند، و چون از مكّه برگشت، به سوى آن بالا رفت و امر كرد كه آن مجلس را خراب كنند، و در آن هنگام كه به سوى عراق برگشت، او را پاره پاره كردند.
١٣٠٣/ ٦. احمد بن محمد، از محمد بن حسن، از محمد بن عيسى، از محمد بن حمزة بن قاسم، از ابراهيم بن موسى روايت كرده است كه گفت: بر ابوالحسن حضرت امام رضا عليه السلام اصرار زيادى كردم در باب چيزى كه آن را از آن حضرت طلب مىكردم و مرا وعده مىداد. پس روزى بيرون رفت كه حاكم مدينه را استقبال كند و من همراه آن حضرت بودم، بعد از آن، به نزديك بالا خانه فلان آمد و در زير درختها فرود آمد، و من با او فرود آمدم، و سيمى با ما نبود (كه همين من بودم و آن حضرت). عرض كردم كه: فداى تو گردم، اين عيد بر ما سايه افكنده (يعنى: به ما رو آورده) و نزديك شده، و به خدا سوگند، كه يك درم و غير آن را مالك نيستم.
پس آن حضرت به تازيانه خويش زمين را خاراند؛ خاراندنى سخت، پس دست خويش