تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٧٧
صحيح و سالم برگردى. حسن گفت كه: من مطمئن شدم و دلم آرام گرفت و مىگفتم كه: اينك مصداق اين است، يعنى: من كسى هستم كه وقوع حجّ و رسيدن به زن و فرزند تندرست بر من راست و درست آيد، و الحمد للَّه.
و گفت كه: بعد از آن وارد سامره شدم، پس كيسهاى به سوى من بيرون آمد كه دينارها و جامهاى در آن بود. من بسيار غمناك شدم و در دل خود گفتم كه: مزد من در نزد اين گروه، اين است؟ و جهل به كار داشتم و آن كسيه را ردّ كردم، و نامهاى در اين باب نوشتم و آنكه آن را از من گرفت، هيچ به من اشاره نكرد و در باب آن به حرفى تكلّم نكرد (يعنى: به من نگفت كه:
اين كيسه از حضرت صاحب الامر عليه السلام است و ردّ آن غلط است). بعد از آن پشيمان شدم؛ پشيمانى سختى، و با خود گفتم كه: به رد كردن بر آقاى خود كافر شدم. و نامهاى نوشتم به اين مضمون كه: از كردار خود عذر مىخواهم و به گناه خود اقرار دارم و از اين امر ناپسند، استغفار مىكنم و از خدا مىخواهم كه مرا بيامرزد، و آن نامه را فرستادم و برخاستم و وضو ساختم (يا راه مىرفتم) و من در اين باب با خود فكر مىكردم و مىگفتم كه: اگر آن دينارها به من ردّ شود، بند آن كيسه را نمىگشايم و سرِ آن را باز نمىكنم و در آن كارى نمىكنم، تا آن را به سوى پدرم ببرم؛ زيرا كه او از من داناتر است تا آنكه در باب آن به آنچه خواسته باشد عمل كند.
پس فرمانى بيرون آمد به سوى آن فرستاده كه كيسه را به نزد من آورده بود كه: «بد كردى كه آن مرد را اعلام نكردى، كه ما بسا بوده كه اين را با مواليان و دوستان خويش كردهايم، و بسا بوده كه ايشان اين را از ما خواستهاند كه به آن تبرّك جويند».
و توقيعى به سوى من بيرون آمد كه: «در ردّ كردن احسان ما خطا كردى، پس در آن هنگام كه از خدا طلب آمرزش نمودى، خدا تو را مىآمرزد. و امّا هرگاه عزيمت و عقيده تو اين باشد كه در آن امرى را احداث نكنى در راهى كه مىروى، ما آن را از تو گردانيديم و امّا جامه، از آن چارهاى نيست از براى آنكه در آن احرام ببندى».
حسن گفت كه: در باب دو مسأله عريضهاى نوشتم و خواستم كه در باب مسأله سيم بنويسم و از آن باز ايستادم به جهت ترس آنكه آن را ناخوش داشته باشد. پس جواب دو مسأله و مسئله سيم كه آن را پيچيده بودم و از آن سؤال نشده بود، وارد شد، با بيانى روشن، و الحمد للَّه.