تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٦٥
و از آن خوشم نيامد، پس از او جدا شدم و بيرون رفتم تا به عبّاسيّه رسيدم،[١] و در كار مهيّا شدن براى نماز و نماز كردن بودم، و من ايستاده و متفكّر بودم در آنچه از براى طلب كردن آن قصد كرده بودم، ناگاه ديدم كه كسى به نزد من آمد و گفت: تويى كه نامت در هند فلان است؟
گفتم: آرى. گفت: آقاى خود را اجابت كن كه تو را مىطلبد. من با او روانه شدم و پيوسته مرا در راهها و كوچهها داخل مىنمود تا آنكه در خانه و بستانى آمد. ناگاه ديدم كه آن حضرت عليه السلام نشسته و به سخن اهل هند فرمود كه: «اى فلان، خوش آمدى، حالت چون است؟ و چگونه گذاشتى فلان و فلان و فلان را؟» تا آنكه همه آن چهل نفر را شمرد و نام برد و مرا از حال ايشان يك به يك سؤال كرد.
بعد از آن مرا خبر داد به آنچه آن را جارى ساخته بوديم و همه اينها را به سخن اهل هند مىفرمود و فرمود كه: «اراده كردهاى كه با اهل قم به حج روى؟» عرض كردم: آرى، اى سيّد من. فرمود كه: «با ايشان به حج مرو و در اين سال برگرد و در سال آينده به حج رو». پس كيسه زرى كه در پيش رويش بود، به سوى من انداخت و فرمود كه: «اين را خرجى خويش گردان و در بغداد، در خانه فلان داخل مشو» و آن شخص را نام برد و فرمود كه: «او را بر هيچ چيز مطّلع مگردان».
راوى مىگويد كه: غانم برگشت به سوى ما و به آن شهرى كه بوديم، و بعد از آن پيكها به نزد ما آمدند و ما را اعلام كردند كه اصحاب ما كه به حج رفته بودند، از عقبه برگشتند و به حج نرفتند و غانم به جانب خراسان رفت و چون سال آينده شد، به حج رفت و از طرف خراسان هديه و سوغاتى به سوى ما فرستاد، و مدّتى در خراسان ماند و در آنجا وفات كرد، خدا او را رحمت كند.
١٣٦٠/ ٤. على بن محمد، از سعد بن عبداللَّه روايت كرده است كه گفت: حسن بن نضر و ابو صِدام و گروهى بعد از آنكه امام حسن عسكرى عليه السلام از دنيا رفت، در باب آنچه در دست وكلاى آن حضرت بود، سخن گفتند و اراده كردند كه تفحّص كنند و جستجو نمايند. پس حسن بن نضر به نزد ابو صِدام آمد و گفت كه: من اراده دارم كه به حج روم. ابو صدام گفت كه:
امسال آن را به تأخير انداز. حسن گفت كه: من در خواب مىترسم و خواب پريشان مىبينم
[١]. و آن عمارت و مسجد بنىعبّاس است در سامرّه، و ترجمه آن به قريه عبّاسيّه صورتى ندارد.( مترجم)