تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٠٥
چون فرمود كه: «مردم مىگويند»، دانستم كه گوينده خود آن حضرت است. بعد از آن فرمود كه: «جعفر متوكّل چه كرد؟» عرض كردم كه او را چنان وا گذاشتم كه حالش از همه كس بدتر و در زندان بود. فرمود: «بدان و آگاه باش كه او صاحب امر خلافت است»، و فرمود كه:
«محمد بن عبدالملك زيّات چه كرد؟» عرض كردم كه: فداى تو گردم، مردم با اويند و امر، امر اوست و هر چه بفرمايد مُمضى و مُجرى است.
راوى مىگويد كه: حضرت فرمود: «آگاه باش كه اين امر بر او نامبارك است». و راوى گفت كه: حضرت ساكت شد بعد از آن فرمود كه: «چارهاى نيست از آنكه مقدّرات خدا و احكام او جارى گردد. اى خَيران، واثق مرد و جعفرِ متوكّل به خلافت نشست و ابن زيّات كشته شد». عرض كردم: فداى تو گردم، در چه زمان اينها اتّفاق افتاد؟ فرمود: «شش روز بعد از آنكه تو بيرون آمدى».
١٣٢٢/ ٢. حسين بن محمد، از معلّى بن محمد، از احمد بن محمد بن عبداللَّه، از محمد بن يحيى، از صالح بن سعيد روايت كرده است كه گفت: بر امام على نقّى عليه السلام داخل شدم و به آن حضرت عرض كردم كه: فداى تو گردم، در همه امور خواستند كه نور تو را فرو نشانند، و در حقّ تو كوتاهى كردند تا آنكه تو را فرود آوردند در اين كاروانسرايى كه از هر جايى بدتر است، و كاروانسرايى است كه درويشان و گدايان، يا دزدان و بىسر و پايان در آن مسكن دارند. فرمود كه: «اى پسر سعيد، تو در اينجايى، نه من» و به دست خويش اشاره فرمود و فرمود كه: «بنگر»، چون نگريستم باغها ديدم به غايت خوب و خوشايند، و بوستانها ديدم تر و تازه كه نهرها در آن جارى است و در آنها حوران خوب خوشبو و غلمان بودند، و گويا آن حوران مرواريد ناسفته يا پوشيده شده بودند كه غبار بر آن ننشسته باشد و در نهايت حسن و صفا و نور و ضيا باشد، و مرغان و آهويان و نهرها ديدم كه مىجوشيد، پس عقل من حيران و چشمم خيره شد. و حضرت فرمود كه: «ما در هر جا كه باشيم اين چيزها كه ديدى، از براى ما مهيّا و آماده است و ما در كاروانسراى گدايان و دزدان نيستيم».
١٣٢٣/ ٣. حسين بن محمد، از معلّى بن محمد، از احمد بن محمد بن عبداللَّه، از على بن محمد، از اسحاق جَلّاب روايت كرده است كه گفت: گوسفند بسيارى از براى امام على نقى عليه السلام خريدم، پس مرا طلبيد و از راه شترخان خانه خويش مرا داخل گردانيد و برد به جاى