تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٥٩
محمد گفت كه: اراده زينت و جمال دارم به سبب تو.
حضرت فرمود كه: «راهى نيست به سوى آنچه اراده دارى. نه، به خدا سوگند كه صاحب دوانيق نمرده، مگر اينكه مرده باشد به مردنى كه خواب است» (يعنى: بخواب رفته باشد).
محمد گفت: به خدا سوگند كه البته بايد كه بيعت كنى؛ خواه رغبت داشته باشى و خواه به اكراه و جبر باشد (و مىتواند كه معنى اين باشد كه: خواه ناخوش داشته باشى و مكروه طبع تو باشد). و در اين هنگام كه با اكراه بيعت كنى، در بيعت كردن خويش ستوده نشوى. و حضرت بر بيعت، امتناع شديدى نمود، و محمد امر كرد كه آن حضرت را به سوى زندان برند.
عيسى بن زيد به محمد گفت كه: اگراو را در زندان افكنيم، با وجودى كه زندان خراب و ويران شده، و امروز بر آن در و دالانى نيست و در بندى ندارد، مىترسيم كه از زندان بگريزد.
حضرت صادق عليه السلام خنديد و فرمود: «لاحول ولا قوة الا باللَّه العليّ العظيم. آيا تو خود را چنان مىمبينى كه مرا در زندان كنى؟» گفت: آرى، سوگند به آنكه محمد صلى الله عليه و آله را به پيغمبرى گرامى داشته، كه تو را در زندان مىكنم و بر تو سخت مىگيرم. عيسى بن زيد گفت كه: او را حبس كنيد در پنهانگاه. و آن امروز، جايى است كه اسبها را در آن مىبندند.
حضرت صادق عليه السلام فرمود: «به خدا سوگند كه من سخنى مىگويم و بعد از اين مرا تصديق خواهيد كرد».
عيسى بن زيد به حضرت گفت كه: اگر سخن گويى دهان تو را مىشكنم.
حضرت صادق عليه السلام به عيسى فرمود كه: «اى آنكه دو طرف سرت موى ندارد، و اى كبود چشم، به خدا سوگند كه گويا تو را مىبينم كه به جهت شدت خوف، از براى خويش سوراخ حيوانى را جستجو مىكنى كه در آن داخل شوى و تو از آنها كه در نزد جنگ ياد مىشوند، محسوب نمىشوى. و به درستى كه من تو را چنان گمان مىكنم كه چون كسى در پشت سرت، دست بر دست زند، پرواز مىكنى مانند شترمرغ نرى كه رميده باشد».
پس محمد، عيسى را بر حضرت افزونى داد به زجر و منع حضرت و درشتى با وى. و به عيسى گفت كه: او را حبس كن و بر او سخت بگير و با وى درشتى نما.
حضرت صادق عليه السلام به محمد فرمود: «به خدا سوگند، كه گويا تو را مىبينم كه بيرون آمده از پيشگاه اشجع و رسيده به ميان رودخانه و سوارى كه صاحب نشانه و شجاعت است، بر تو حمله كرده، و در دست آن سوار، نيزه كوتاهى است كه نصف آن سفيد و نيمه آن سياه است،