تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٣٦٥
مىگويد: أجِد منصور بن جمهور أمير غير مأمورٍ، يعنى: مىيابم منصور پسر جمهور را كه بر سر خود امير و حاكم خواهد شد، بى آنكه كسى او را امير كرده باشد. و بيتى چند از اين قبيل مىخواند. پس در روى من نظر كرد و من در روى او نظر كردم، و او هيچ به من نگفت و من هيچ به او نگفتم، و شروع كردم به گريستن براى حالى كه در او ديدم و كودكان و مردمان بر سر من و او جمع شدند و آمد تا داخل شد در رَحْبه[١] شروع كرد كه با كودكان مىگرديد، و مردم مىگفتند كه: جابر بن يزيد ديوانه شده است.
پس به خدا سوگند، كه چند روزى بيش نگذشت كه نامه هشام بن عبدالملك رسيد به والى او (كه در كوفه بود). مضمون نامه، آن كه: نظر كن به مردى كه او را جابر بن يزيد جعفى مىگويند، و گردن او را بزن و سرش را به سوى من فرست. والى به جانب همنشينان خود التفات نمود، و گفت: جابر بن يزيد جعفى كيست؟ گفتند كه: خدا تو را به اصلاح آورد، جابر، مردى بود كه او را فضل و علم بود، و راوى حديث بود و حجّ بسيار كرده بود، و او در اين اوقات، ديوانه شده و همين است كه در رحبه با كودكان بر نى سوار است و با ايشان بازى مىكند.
راوى مىگويد كه: والى بر بلندى بر آمد و بر جابر مشرف شد، ديد كه با كودكان بازى مىكند و بر نى سوار است. گفت: حمد از براى خدايى كه مرا از كشتن او عافيت و نجات بخشيد. راوى مىگويد كه: زمانى نگذشت تا آنكه منصور پسر جمهور داخل كوفه شد و آنچه جابر مىگفت به عمل آورد.
٩٩. باب در بيان اينكه ائمه عليهم السلام چون امر ايشان ظاهر شود، به حكم آل داود حكم مىكنند و شاهد طلب نمىكنند علهيم الرحمة و الرضوان
١٠٤٠/ ١. على بن ابراهيم، از پدرش، از ابن ابى عمير، از منصور، از فضل اعور، از ابو عبيده حذّاء روايت كرده است كه گفت: ما در زمان امام محمد باقر عليه السلام در هنگامى كه قبض روح مطهر آن حضرت شده بود، مىگشتيم چون گوسفندان كه شبانى نداشته باشند. پس سالم بن ابى حفصه را ملاقات كرديم، به من گفت كه: اى ابو عبيده، امام تو كيست؟ گفتم:
امامان من آل محمدند. گفت كه: خود هلاك شدى و ديگران را به هلاكت انداختى. آيا من و
[١]. محلهاى بود از كوفه.( مترجم)