تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢١٣
را مانع شد از رهنمايى من به سوى آن حضرت، و به آن رهنما گفتم كه: رحمت بر تو، من غير از جعفر بن محمد كسى را اراده نداشتم.
بعد از آن رفتم تا به منزل آن حضرت رسيدم و درِ خانه را كوبيدم، غلامى از آن حضرت بيرون آمد و گفت: اى مرد كلبى، داخل شو. پس به خدا سوگند كه اين سخن مرا به دهشت افكند، و داخل شدم و مضطرب بودم، و نظر كردم و ديدم كه پيرى بر بالاى جانمازى نشسته، نه بالشى در پيش اوست و نه فرشى در زير او. بعد از آنكه سلام كردم و جواب داد، مرا، ابتدا به سخن فرمود و فرمود كه: «تو كيستى؟» من از روى تعجب با خود گفتم كه: يا سبحان اللَّه! غلامش بر درِ خانه به من مىگويد كه: اى كلبى داخل شو، و آقايش از من مىپرسد كه: «تو كيستى». به آن حضرت عرض كردم كه: منم كلبى نسّابه. چون اين را شنيد، دست خود را بر پيشانى خويش زد و فرمود كه: «دروغ گفتند آنها كه خود را با خدا برابر ساختند، و گمراه شدند؛ گمراهى دور، و زيان كردند؛ زيانى آشكارا. اى كلبى، به درستى كه خداى عزّوجلّ مىفرمايد كه: «وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحابَ الرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثِيراً»[١]، يعنى: و گردانيديم قصهّ عاد و هلاك كردن ايشان را به جهت تكذيب هود نشانهاى، تا مردمان از آن پند گيرند، و همچنين گروه ثمود را كه تكذيب صالح كردند و اصحاب چاه رسّ (كه درخت صنوبر را مىپرسيدند و پيغمبر خود را در آن چاه حبس كردند و او را به زجر تمام كشتند) و اهل قرنهاى بسيار» (كه در ميان اين قبايل عاد و ثمود و اصحاب رس يا ميان نوح و اصحاب رس بودند).
پس حضرت فرمود كه: «تو نسب اينها را مىدانى؟» عرض كردم: نه فداى تو گردم. فرمود كه: «نسب خود را مىدانى؟» عرض كردم: آرى، منم فلان پسر فلان پسر فلان تا آنكه چند پُشته خود را بالا دادم. فرمود: «بايست كه امر چنان نيست كه تو گمان كردهاى. واى بر تو، آيا مىدانى كه فلان پسر فلان كيست؟» عرض كردم: آرى، فلان پسر فلان است. فرمود: «به درستى كه فلان پسر فلان، فلان شبان كُردى است. و جز اين نيست كه فلان شبان كُردى بر بالاى كوه فرزندان فلان بود، پس فرود آمد به سوى فلانه، زن فلان، از آن كوهى كه گوسفندان خود را بر سر آن كوه مىچرانيد، و به آن زن چيزى خورانيد، و با او مجامعت كرد، بعد از
[١]. فرقان، ٣٨.