تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٤٥
كه: «خدا چشم تو را بر تو حبس كند و نگذارد كه برود». پس آن چشم درست به حال آمد. و در آخر آن نامه نوشته بود كه: «خدا تو را مزد دهد و ثواب تو را نيكو گرداند» و من به جهت اين عبارت، بسيار غمناك شدم؛ چه اين عبارت دلالت بر تعزيه و پُرسه دادن دارد.
راوى مىگويد كه: در كسان خويش كسى را نداشتم كه مرده باشد و چون بعد از چند روزى شد، خبر وفات پسرم طيّب به من رسيد، پس دانستم كه آن تعزيه از براى او بوده است.
١٣٤٧/ ١٨. اسحاق روايت كرده و گفته است كه: حديث كرد مرا عمر بن ابى مسلم و گفت كه: در سرّ من رأى مردى از هل مصر بر ما وارد شد كه او را سيف بن ليث مىگفتند و مىخواست كه به مهتدى تظلّم كند.[١] حاصل آنكه: شكايت داشت در باب مزرعهاى كه داشت و شفيع خادم، آن مزرعه را از او غصب كرده بود و او را از آن بيرون كرده بود. پس ما بر او اشاره نموديم كه عريضهاى به حضرت امام حسن عليه السلام بنويسد و از آن حضرت آسانى امر آن مزرعه را در خواهد. بعد از آنكه نوشت، حضرت به او نوشت كه: «بر تو باكى نيست و مزرعهات به تو ردّ خواهد شد. پس به نزد سلطان مرو و وكيل شفيع خادم را كه اين مزرعه در دست اوست، ملاقات كن و او را بترسان از پادشاهى كه از همه پادشاهان بزرگتر است؛ يعنى: خدا كه پروردگار عالميان است».
بعد از آن، او را ملاقات كرد، پس وكيلى كه مزرعه در دستش بود، به آن مرد مصرى گفت كه: شفيع به من نوشت در هنگامى كه تو از مصر بيرون رفتى كه تو را بطلبم و مزرعه را به تو ردّ كنم. بعد از آن، به حكم قاضى- يعنى: پسر ابى الشوارب- و شهادت شهودان، مزرعه را بر او ردّ نمود و محتاج نشد كه به نزد مهتدى رود و آن مزرعه به او منتقل شد و در دستش آمد و آن را بعد از اين، خبرى نشد.
راوى مىگويد كه: همين سيف بن ليث مرا خبر داد و گفت كه: در هنگامى كه از مصر بيرون آمدم، پسرى داشتم كه بيمار بود، او را وا گذاشتم و پسر ديگرم را نيز وا گذاشتم كه سالش از آن پسر بيمار بيشتر بود، و آن پسر بزرگ وصىّ و قيّم من بود در باب عيال من و در خصوص اموال و مزارع من، پس به خدمت امام حسن عليه السلام نوشتم و از آن حضرت سؤال كردم كه: براى پسر بيمارم دعا كند. حضرت در جواب من نوشت كه: «پسر بيمارت عافيت يافت
[١]. و تظلّم، از بيداد كسى ناليدن و شكايت كردن از آن است.( مترجم)