تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١١٧
خدا سوگند كه سيّد و آقاى من، همين كه در اينجاست (يعنى: حضرت امام رضا عليه السلام) فرمود كه: «زود باشد كه تو را از روى جبر و ستم بگيرند و از خانه خود بيرون آورده و به مجلسها برند».
اسحاق بن جعفر (به جهت تقيّه او را منع كرد و) گفت: ساكت شو. به درستى كه زنان منسوباند به ضعف عقل (يا ناتوانى). و من گمان ندارم او را كه از اينها كه تو مىگويى، چيزى گفته باشد.
بعد از آن، على بن موسى الرّضا عليه السلام به جانب عبّاس التفات فرمود و فرمود كه: «اى برادر من، من مىدانم كه چيزى شما را بر اين دعوى باطل نداشته، مگر غرامتها و قرضهايى كه بر شما بار است». و حضرت به غلام خود فرمود كه: «برو اى سعيد، و آنچه بر ايشان است، براى من معلوم كن و قدر آن را سياهه كن (يا آن را در ذمّه من قرار ده) بعد از آن، قرض ايشان را بده». و فرمود: «نه به خدا سوگند كه مواسات با شما و احسان به شما را ترك نخواهم كرد، مادامى كه بر روى زمين راه روم».
عبّاس گفت كه: به ما نمىدهى، مگر از زيادتىهاى اموال ما، و مال ما (يا آنچه از براى ما است) در نزد تو، از اين بيشتر است. حضرت فرمود كه: «هر چه خواهيد بگوييد؛ زيرا كه عِرض من، عِرض شما است. و چنان نپنداريد كه عِرض مرا بر باد مىدهيد و خود سالم مىمانيد، بلكه آنچه با من مىكنيد، با خود كردهايد. پس اگر نيكى كنيد، نفع آن از براى شما است در نزد خدا و اگر بدى كنيد، خدا آمرزنده و مهربان است. به خدا سوگند كه شما مىدانيد و خبر داريد كه امروز كه در آنم، مرا فرزندى نيست، و وارثى غير از شما ندارم، و اگر چيزى را نگاه دارم از آنچه شما گمان مىكنيد، يا آن را ذخيره كنم، از براى شما است و بازگشت آن به سوى شما خواهد بود. به خدا سوگند، كه از آن روزى كه پدر شما رضى الله عنه درگذشته تا امروز، چيزى را مالك نشدم، مگر آنكه آن را متفرّق ساختم و به مستحّق دادم، از آنجا كه ديديد».
پس عبّاس برجست و گفت: به خدا سوگند كه چنين نيست، و خدا تو را بر ما زيادتى نداده از روى رأى و انديشه كه پدر نموده باشد، وليكن به جهت حسدى ظاهر كه با ما داشت، و اراده آنچه مىخواست، از آنچه خدا آن را براى او و براى هيچيك روا نمىدارد، كرد آنچه كرد. و به درستى كه تو مىدانى كه من، صفوان بن يحيى وكيل تو را كه در كوفه پارچه سابرى فروش است، مىشناسم و اگر سالم بمانم، هر آينه چنان گلوى او را بگيرم كه آب دهان خود