تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٨٩
من برخاستم و همراه او شدم و در آن بين كه با او بودم، ناگاه ديدم كه در مسجد كوفهام. به من گفت كه: «اين مسجد را مىشناسى؟» گفتم: آرى، اين مسجد كوفه است. آن مرد محبوس مىگويد كه: او نماز به جا آورد و من با او نماز كردم، و در بينى كه با او بودم، ديدم كه در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينهام، پس بر رسول خدا صلى الله عليه و آله سلام كرد و من سلام كردم و نماز كرد و من با او نماز كردم، و بر رسول خدا صلى الله عليه و آله صلوات فرستاد و در آن بين كه همراه او بودم، ديدم كه در مكّهام. و متّصل با او بودم تا آنكه افعال حجّ خود را به جا آورد و من افعال حجّ خويش را همراه او به جا آوردم، و در بين اينكه همراه او بودم، ناگاه ديدم كه در موضعى هستم كه خدا را در آن موضع عبادت مىكنم در شام و آن مرد رفت و از من در گذشت. پس چون سال آينده شد، ناگاه ديدم كه آن مرد پيدا شد و مثل كار غريب اوّل كه در سال پيش كرده بود، كرد و مرا با خود به آن موضع كه برده بود آورد و چون از افعال حجّ خويش فارغ شديم و مرا به شام برگردانيد، و خواست كه از من جدا شود، گفتم كه: تو را سؤال مىكنم به حقّ آن خدايى كه تو را بر آنچه ديدم قدرت داده و دست بر نمىدارم، مگر آنكه مرا خبر دهى كه تو كيستى؟ فرمود كه: «من محمد بن على بن موسىام».
آن مرد محبوس گفت كه: پس اين خبر بلند شد و شهرت كرد تا به محمد بن عبدالملك زيّات كه در شام والى بود رسيد، و به سوى من فرستاد و مرا گرفت و در غُل و زنجير مقيّد گردانيد، و مرا به جانب عراق فرستاد. على بن خالد مىگويد كه: من به آن مرد شامى گفتم كه:
اين قصّه را به محمد بن عبد الملك بنويس. پس آن مرد چنان كرد و در قصّه خويش آنچه را كه واقع شده بود، ذكر نمود. محمد بن عبدالملك در باب جواب قصّه او فرمانى نوشت كه بگو به آن كسى كه در يك شب تو را از شام بيرون برد به سوى كوفه و از كوفه به سوى مدينه و از مدينه به سوى مكّه و تو را از مكّه به شام برگردانيد، تا تو را از اين حبس بيرون آورد.
على بن خالد مىگويد كه: چون جواب را خواندم، مرا از حال و كار او غمناك كرد و براى او رقّت كردم و گريستم و او را امر كردم كه خود را تسلّى دهد و صبر كند.
على مىگويد كه: روز ديگر صبح زود به نزد او رفتم، ديدم كه لشكر و پاسبان و زندانبان و خلق خدا در آنجا جمع شدهاند، گفتم: چه خبر است و باعث اين اجتماع چيست؟ گفتند: آن مردى كه او را از شام آورده بودند كه ادّعاى پيغمبرى كرده بود، ديشب ناپديد شده و هيچكس نمىداند كه آيا خدا او را به زمين فرو برده يا مرغ او را ربوده است؟