تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٣٦٣
برگردى و در جن قائم مقام و نائب مناب پدرت باشى كه تو خليفه منى بر ايشان.
حضرت فرمود كه: «عمرو، امير المؤمنين عليه السلام را وداع كرد و برگشت، پس او خليفه آن حضرت است بر جنّ». راوى مىگويد كه: به خدمت آن حضرت عرض كردم كه: فداى تو گردم، اكنون عمرو به خدمت تو مىآيد و اين امر بر او واجب است؟ فرمود: «آرى».
١٠٣٩/ ٧. على بن محمد، از صالح بن ابى حمّاد، از محمد بن اورَمه، از احمد بن نضر، از نعمان بن بشير روايت كرده است كه گفت: من با جابر بن يزيد جُعفى هم كجاوه بوديم (و بعضى گفتهاند كه رديف بوديم). و چون به مدينه وارد شد، بر امام محمد باقر عليه السلام داخل شد، پس آن حضرت را وداع كرد و از نزد آن حضرت شاد و خوشحال بيرون آمد، و از مدينه كه بيرون آمديم، آمديم تا وارد اخيرِجه شديم، و آن، منزل اول است كه برابرى مىكند از فيد تا به مدينه[١] و روز جمعه بود كه وارد آن منزل شديم، پس نماز ظهر را به جا آورديم، و چون بر شتر سوار شديم و شتر برخاست، ناگاه ديدم كه مردِ بلندِ گندمگونى پيدا شد و با او نامه بود، پس آن را به جابر داد و جابر آن را گرفت و بوسيد و بر چشمهاى خويش گذاشت. و ديدم كه آن نامه بود او حضرت محمد بن على عليهما السلام كه به جابر بن يزيد نوشته بود (يا ديدم كه در آن نوشته بود كه: اين نامهاى است از محمد بن على به سوى جابر بن يزيد) و بر آن نامه، گِل سياهِ ترى بود كه سرش را به آن مُهر كرده بود.
جابر به آن شخص گفت كه: در چه وقت از خدمت سيد و آقاى من مرخّص شدى (يا در خدمت او بودى كه الحال در اين جايى)؟ گفت: در همين ساعت. گفت: پيش از نماز يا بعد از نماز؟ گفت: بعد از نماز.
راوى مىگويد كه: پس، جابر مُهر نامه را برداشت و شروع كرد كه آن را مىخواند و رويش گرفته مىشد و عبوس مىكرد تا آنكه همه آن را خواند، و آن نامه را نگاه داشت و بعد از آن، او را خندان و شاد و خوشحال نديدم تا به كوفه رسيد و چون در شب به كوفه رسيديم، شب را به روز آوردم و چون صبح كردم آمدم بر درِ خانه جابر، به جهت تعظيم و توقير او (كه او را ديدن كنم)، يافتم او را كه از خانه بيرون آمده رو به من مىآيد و بُجُولى[٢] چند در گردن اوست كه آنها را سوراخ كرده به ريسمانى كشيده، در گردن آويخته و بر نى سوار شده و
[١]. يعنى: مسافت ميان مدينه و اخيرِجه به قدر مسافت ميانه فيد و مدينه است. و فيد به فتح فا، قلعهاى است در راهمكه.( مترجم)
[٢]. استخوان شتالنگ و قاب كه كودكان با آن بازى كنند.