تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٤٨٧
از گناهان شما، «لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ» بپيچند سرهاى خويش را و روى بگردانند» (يا سر خويش را بجنبانند). و حضرت فرمود كه: «خدا فرموده: «وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ» عن ولاية علي «وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ» عليه[١]، يعنى: «و مىبينى ايشان را كه اعراض مىكنند و روى مىگردانند [از ولايت على] و ايشان گردنكشانند [بر او]».
بعد از آن، سخن از جانب خدا گرديده به سوى معرفت آن جناب به حال ايشان و فرموده:
«سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ»[٢]، يعنى: يكسان است بر ايشان كه آمرزش خواهى از براى ايشان، يا آمرزش نخواهى از براى ايشان، كه خدا هرگز ايشان را نيامرزد. به درستى كه خدا راه نمىنمايد گروه فاسقان را». و حضرت فرمود كه: «خدا مىفرمايد كه ستمكاران بر وصى تو را».
عرض كردم: «أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلى وَجْهِهِ أَهْدى أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»[٣]؟
يعنى: «آيا پس كسى كه مىرود در افتاده بر روى خود، و نگونسار مىرود، راه يافتهتر است و به مطلوب رسيدهتر، يا آن كسى كه مىرود راست ايستاده بر راه راست» (كه به مقصود و مطلوب مىرساند). و حضرت فرمود: «به درستى كه خدا داستان كسى را كه از ولايت على ميل نموده، بيان فرموده و او را مانند كسى قرار داده كه بر روى خويش و نگونسار مىرود، و به امر خود راه نمىيابد. و آنكه آن حضرت را پيروى نموده، راست و بر راه راست گردانيده و راه راست، امير المؤمنين عليه السلام است».
راوى مىگويد كه: عرض كردم چيست معنى قول آن جناب: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ»[٤]؟ كه ترجمه ظاهر آن اين است كه: «به درستى كه قرآن، هر آينه گفتار رسولى است بزرگوار».
حضرت فرمود: «يعنى: جبرئيل كه فرود آمد از جانب خدا در باب ولايت على عليه السلام».
عرض كردم: «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلًا ما تُؤْمِنُونَ»[٥]؟ يعنى: «و نيست قرآن، گفتار شاعر (و آنكه سخنان بى حقيقت گويد)، بسيار كم ايمان مىآوريد». و حضرت فرمود كه: «گفتند:
محمد، به غايت دروغگو است بر پروردگار خويش و خدا او را در باب على، به اين امر نفرموده. پس خدا در اين باب، قرآن را فرو فرستاد و فرمود: [إنّ ولاية على] «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِ
[١]. منافقون، ٥.
[٢]. منافقون، ٦.
[٣]. ملك، ٢٣.
[٤]. تكوير، ١٩.
[٥]. حاقّه، ٤١.