تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧١٧
١٣٢٨/ ٨. حسين بن حسن حسنى روايت كرده و گفته است كه: حديث كرد مرا ابوطيّب مثنّى- يعنى: يعقوب بن ياسر- و گفت كه: متوكّل مىگفت كه: واى بر شما، امر ابن الرّضا (يعنى: امام على نقى) عليه السلام مرا خسته و مانده كرد. ابا و امتناع دارد كه با من شراب بخورد، يا با من همنشينى كند كه نديم و همصحبت من باشد، يا آنكه از او در اين باب فرصتى بيابم و ببينم كه با ديگرى چنين كند. با او گفتند: اگر از او اين امر را نمىتوانى يافت، اينك برادرش موسى بسيار لهو و لعب مىكند و به غايت خبث و بد كار است؛ مانند طنبور و بربط و دف و نى زدن و غنا كردن، مىخورد و مىآشامد و عشق مىورزد.
متوكّل گفت: به سوى او بفرستيد و او را بياوريد تا آنكه به واسطه او امر را بر مردم مشتبه كنيم و بگوييم كه ابن الرّضا عليه السلام چنين و چنين كرد (چه، به سبب اشتراك در اسم و شهرت على بن محمد، مردم آن حضرت را مىفهمند).
پس، نامهاى به موسى نوشت و او را از مدينه معزّز و مكرّم بيرون آوردند، و در هنگام ورود، همه بنىهاشم و سركردگان و مردمان او را استقبال كردند. و متوكّل در نامهاى كه به او نوشت، شرط كرده بود كه چون بيايد، قطعهاى زمينى را به رسم اقطاع به او بدهد، و در آن از برايش عمارتها بسازد و شراب فروشان و زنان خواننده را به سوى او بفرستد، و او را صله و جايزه عطا كند، و با او نيكويى نمايد، و منزل بزرگ خوبى را از برايش قرار دهد تا او را ديدن كند، و او در آن منزل باشد. و چون موسى آمد، حضرت امام على نقى عليه السلام او را پيشباز كرد در پل وصيف-/ و آن موضعى است كه در آن كسانى را كه از سفر مىآيند، استقبال مىنمايند-/ پس بر او سلام كرد و حقّ او را تمام داد (كه آنچه لازمه برادرى بود به جا آورد) بعد از آن، به او فرمود كه: «اين مرد، تو را حاضر كرده و آورده است از براى آنكه پرده حرمتت را بدرد، و قدر تو را پست كند. پس مبادا كه از براى او اقرار كنى كه تو هرگز شراب نبيذ را نوشيدهاى».
موسى به آن حضرت عرض كرد كه: هرگاه مرا از براى اين امر طلبيده باشد، چه چاره كنم؟
فرمود كه: «قدر خويش را پست مكن و آنچه مىگويد، مكن؛ زيرا كه او ارادهاى ندارد، مگر آنكه مىخواهد كه پرده حرمت تو را بدرد». پس موسى بر او ابا و امتناع نمود و حضرت اين مطلب را بر او تكرار فرمود و چون ديد كه موسى اجابت نمىكند، فرمود كه: «بدان و آگاه باش، كه اينك مجلسى است كه تو با او هرگز بر آن جمع نخواهيد شد». پس موسى سه سال ماند كه هر روز صبح زود بر درِ خانه متوكّل مىآمد و به او مىگفتند كه امروز به كارى