تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٨٧
بركتش بر شيعيان ما از او عظيمتر باشد».
بعد از آن به من فرمود كه: «با اسماعيل جفا مكنيد و رعايت جانب او منظور داريد» (و بعضى گفتهاند كه لا تجفوّا به تشديد فا است و مراد، اين است كه خبر مردن را به او مدهيد، يعنى: او را به آنچه گفتم خبر مدهيد؛ زيرا كه مىداند كه امامت با پسر بزرگتر است، و اگر او زنده باشد، نبايد كه امامت به غير او برسد و از اين مىداند كه زنده نمىباشد).
٨٠٩/ ٩. محمد بن يحيى و احمد بن ادريس روايت كردهاند از محمد بن عبدالجبّار، از حسن بن حسين، از احمد بن حسن ميثمى، از فيض بن مختار در حديث طولانى در امر امام موسى كاظم عليه السلام تا آنكه امام جعفر صادق عليه السلام به فيض فرمود كه: «او امام تو است كه مرا از او سؤال نمودى. پس برخيز و به سوى او برو و براى او به حقّى كه دارد، اقرار كن».
فيض مىگويد كه: برخواستم تا آنكه به خدمتش رفتم و سر و دست او را بوسيدم و او را دعا كردم. پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه: «ما را رخصت نبود كه اين امر را اعلام كنيم به كسى كه از تو نزديكتر بود».
راوى مىگويد كه: عرض كردم فداى تو گردم، هرگاه امر چنين است، كسى را به اين امر خبر دهم، يا نه، فرمود: «آرى، اهل و عيال و فرزندان خود را خبر ده». و عيال و فرزندانم با من همراه بودند. رفيقى چند داشتم و يونس بن ظبيان از جمله رفقاى من بود. چون ايشان را خبر دادم، خدا را حمد كردند، و يونس گفت: به خدا سوگند كه من، اين را قبول نمىكنم تا آنكه خود اين را از آن حضرت بشنوم، و او را در امور شتابى بود و بىصبرى مىنمود. پس بيرون رفت و من در پى او رفتم. چون بر در خانه حضرت رسيدم، آواز حضرت صادق عليه السلام را شنيدم كه به يونس مىفرمود و حال آنكه بر من پيشى گرفته بود و به خدمت حضرت رسيده بود كه:
«اى يونس، امر چنان است كه فيض به تو گفت».
فيض مىگويد كه: يونس گفت كه: شنيدم و اطاعت كردم، بعد از آن حضرت به من فرمود كه: «اى فيض، او را با خود بگير و متوجّه باش كه اين امر را بروز ندهد» (و در اين عبارت غير از اين نيز گفتهاند، و ليكن ظهورى ندارد).
٨١٠/ ١٠. محمد بن يحيى، از محمد بن حسين، از جعفر بن بشير، از فُضيل، از طاهر، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت، پسرش عبداللَّه را سرزنش و عتاب مىنمود و او را موعظه و نصيحت مىكرد و مىفرمود كه: «چه تو را منع كرده مثل برادرت