تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٧٩
و نيز گفت كه: با جعفر بن ابراهيم نيشابورى در نيشابور موافقت كردم بر اينكه با او سوار شوم و هم كجاوه باشيم، و چون در بغداد آمدم، پشيمان شدم و رأيم گشت و از او خواهش كردم و قرارداد خويش را بر هم زديم و رفتم كه همتايى را طلب كنم. پس ابن وَجناء مرا ملاقات كرد و گفت كه: من در جستجوى توام. بعد از آنكه به نزد او رفته بودم و از او خواهش كرده بودم كه مرا به كرايه بگيرد، او را چنان يافتم كه ناخوش داشت. حسن مىگويد كه: ابن وَجنا گفت كه: به من گفته شد (يعنى: صاحب الامر به من فرمود كه): حسن بن فضل با تو رفيق مىشود، پس با او نيكو معاشرت كن و همتايى را از برايش بجو و او را به كرايه بگير.
١٣٧٠/ ١٤. على بن محمد، از حسن بن عبدالحميد روايت كرده است كه گفت: در امر حاجز شك كردم (يعنى: در اينكه آيا وكيل آن حضرت است تا اموال را به دست او دهيم يا نه؟) پس چيزى چند جمع كردم و رفتم به سامره، توقيعى به سوى من بيرون آمد كه: «در ما شكّى نيست، و نه در حقّ آنكه قائم مقام ما باشد. به فرموده ما آنچه را كه با تو است، به جاجز بن يزيد رد كن».
١٣٧١/ ١٥. على بن محمد، از محمد بن صالح روايت كرده است كه گفت: چون پدرم وفات كرد و امر وكالت به من رسيد، پدرم را بر مردمان، دفترها و نوشتهاى چند بود كه از ايشان طلب داشت از مال حضرت صاحب الأمر- صلوات اللَّه عليه- پس، من به آن حضرت نوشتم و او را اعلام كردم. نوشت كه: «از ايشان مطالبه كن و ادا كردن دَين را از ايشان بخواه و نهايت تشدّد به عمل آور». پس، همه مردم طلب را به من دادند، مگر يك مردكه سِندى در خصوص دَين او بود كه چهارصد دينار در آن نوشته بود، به نزد او آمدم و از او مطالبه نمودم با من دفع الوقت نمود و پسرش استخفاف به من رسانيد، و با من سبكى و بىعقلى نمود، و شكايت او را به پدرش كردم.
گفت: چه شده كه پسر من با تو درشتى نموده؟ من بر ريش او چسبيدم و ريشش را گرفتم و پاى او را گرفتم و او را به ميان خانه كشيدم و لگد بسيارى به او زدم. پس پسرش بيرون رفت و به اهل بغداد استغاثه و طلب غور رسى مىنمود و مىگفت كه: مرد قمى رافضى، پدر مرا كشت. پس خلق بسيارى از ايشان بر سر من جمع شدند و من بر اسب خويش سوار شدم و گفتم: اى اهل بغداد، احسان كرديد، با ستمكار ميل مىكنيد و او را بر غريب مظلوم يارى مىنماييد؟ من مردى از اهل همدان و از اهل سنّتم، و اينك مرا به سوى مردم قم و رفض