تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٦٩
روايت كرده است كه گفت: در هنگامى كه امام حسن عسكرى عليه السلام از دنيا رفت، من شك كردم و در نزد پدرم مال بسيارى جمع شده بود، پس آن مال را برداشت و بر كشتى سوار شد و من همراه او به عنوان مشايعت بيرون رفتم. پدرم را تب سختى عارض شد و ناخوش گرديد، گفت: اى فرزند عزيز من، مرا برگردان كه اين نشانه مرگ است و به من گفت كه: از خدا بپرهيز در باب اين مال، و به من وصيّت نمود كه آن را به عراق برسانم و وفات كرد.
بعد از آن من با خود گفتم كه: پدرم چنان نبود كه وصيّت كند به چيزى كه درست نباشد.
اين مال را بر مىدارم و به سوى عراق مىروم و خانهاى بر كنار شطّ بغداد كرايه مىكنم، و كسى را به چيزى خبر نمىدهم، پس اگر چيزى از براى من ظاهر و روشن شود، چون روشن شدن آن در روزگار امام حسن عسكرى عليه السلام، آن را مىفرستم و اگر چنان نشود، خود آن را مىخورم و به مصرف خويش مىرسانم.
پس به عراق آمدم و خانهاى را كرايه كردم بر كنار شطّ و چند روزى در آنجا ماندم، ناگاه ديدم كه نامهاى با فرستادهاى آمد و در آن نامه نوشته بود كه: «اى محمد، چنين و چنين همراه تو است در اندران چنين و چنين» تا آنكه همه آنچه را كه با من بود، بر من خواند، از آنچه علم من به آن احاطه ننموده بود، پس، آن را بفرستاده تسليم كردم و چند روزى ماندم كه سرى از براى من بلند نمىشد (يعنى: كسى به من التفات نمىكرد و با من تكلّم نمىنمود) و به اين سبب بسيار غمناك شدم، بعد از آن توقيعى از آن حضرت به سوى من بيرون آمد كه: «ما تو را به جاى پدرت باز داشتيم، پس خدا را حمد كن».
١٣٦٢/ ٦. محمد بن ابى عبداللَّه، از ابو عبداللَّه نسائى روايت كرده است كه گفت: چيزى چند از مرزبانى حارثى را به ناحيه مقدّسه رسانيدم و دست برنجن طلايى در ميان آنها بود، پس همه آنها قبول شد و دست برنجن به من رد شد، و مأمور شدم به اينكه آن را بشكنم. پس آن را شكستم، ديدم كه در ميان آن چند مثقالى آهن و مس يا روى بود. من آن را بيرون كردم و طلاى آن را فرستادم و آن را قبول فرمود.
١٣٦٣/ ٧. على بن محمد، از فضل خزّاز مدائنى- غلام آزاد شده خديجه دختر محمد، يعنى: ابوجعفر عليه السلام- روايت كرده است كه گفت: گروهى از اهل مدينه از فرزندان ابوطالب به حقّ قائل بودند، و به امامت ائمّه اعتقاد داشتند، و در زمان معيّنى وظيفهها بر ايشان وارد مىشد و چون امام حسن عسكرى عليه السلام از دنيا رفت، گروهى از ايشان از اعتقاد به فرزند آن