تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٥٣
پس به سوى او بيرون رو و از او بپرس.
فصّاد گفت كه: كشتى كوچكى را كرايه كردم تا بصره و آمدم به اهواز، پس به فارس رفتم، به نزد صاحب خود و اين خبر را به او دادم، به من گفت كه: چند روزى مرا مهلت ده. من او را مهلت دادم، بعد از آن به نزد وى آمدم كه جواب بگيرم، گفت كه: اين را كه از اين مرد حكايت مىكنى، حضرت مسيح عليه السلام در عمر خويش يك مرتبه آن را كرده است.
١٣٥٤/ ٢٥. على بن محمد، از بعضى از اصحاب ما روايت كرده است كه گفت: محمد بن حُجر به امام حسن عسكرى عليه السلام نوشت و از عبدالعزيز بن دُلَف و يزيد بن عبداللَّه شكايت داشت. حضرت به او نوشت: «امّا عبدالعزيز، خدا تو را از او كفايت كرده و از او خلاص شدى، و امّا يزيد، تو را با او ايستادنى است در نزد خداى تعالى و خدا در ميان شما حكم خواهد كرد». پس عبدالعزيز مرد، و يزيد محمد بن حُجر را كشت.
١٣٥٥/ ٢٦. على بن محمد، از بعضى از اصحاب ما روايت كرده است كه گفت: امام حسن عليه السلام را به نِحرير خادم سپردند، پس نحرير بر آن حضرت تنگ مىگرفت و او را آزار مىكرد. راوى مىگويد كه: زن نِحرير، به نحرير گفت: واى بر تو، از خدا بپرهيز، نمىدانى كه كى در منزل تو است (و آن زن خوبى و صلاح آن حضرت را به نحرير شناسانيد) و گفت كه:
من بر تو از او مىترسم كه به جهت او، به بلايى گرفتار شوى. نِحرير گفت كه: البتّه او را در ميان درندگان (يعنى: شيران) خواهم انداخت و با آن حضرت چنين كرد. پس ديدند كه آن حضرت عليه السلام ايستاده، نماز مىكرد و آن شيران در حوالى و گرداگرد او بودند.
١٣٥٦/ ٢٧. محمد بن يحيى، از احمد بن اسحاق روايت كرده است كه گفت: بر امام حسن عسكرى عليه السلام داخل شدم و از او خواستم كه بنويسد تا به خطّش نظر كنم و آن را بشناسم. چون نامه آن حضرت بر من وارد شد، فرمود: «مىنويسم». بعد از آن فرمود كه: «اى احمد، به درستى كه خطّ بر تو مختلف مىشود از ميان دو قلم از قلم درشت تا قلم ريزه (و مراد، اين است كه خطّى كه من بنويسم، نمىتوانى كه همان را سر مشق خود كنى و نامهاى كه بر تو وارد شود و به من منسوب باشد، به همين بشناسى)؛ زيرا كه خط به اعتبار درشتى و ريزكى قلم، تفاوت مىكند. پس به سبب تفاوت آن، شك مكن».
بعد از آن دوات را طلبيد و نوشت و شروع كرد كه مَد بر مىداشت از قعر دوات تا دهن