تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٤٧
و پسر بزرگ كه وصىّ و قيّم تو بود، مرد، پس خدا را حمد كن و جزع مكن كه مزدت فرو مىريزد».
بعد از آن، خبر به من رسيد كه پسرم از بيمارى كه داشت، عافيت يافته و پسر بزرگم مرده در همان روزى كه جواب امام حسن عليه السلام بر من وارد شد.
١٣٤٨/ ١٩. اسحاق روايت كرده و گفته است كه: حديث كرد مرا يحيى بن قُشيرى (يا قنبرى) كه از اهل ده سماقير[١] (يا سماقين است بنابر اختلاف نسخ كافى در هر دو لفظ). و گفت كه: حضرت امام حسن را وكيلى بود كه با آن حضرت در خانهاش اطاقى را فرا گرفته بود، و در آن حجره با آن وكيل، غلامى گرجى بود، پس وكيل اراده كرد كه غلام را بر خويش داخل كند و غلام ابا و امتناع كرد، مگر آنكه شراب نبيذى از برايش بياورد. وكيل از برايش چاره كرد و نبيذ را آورد، بعد از آن او را بر خويش داخل نمود و ميان او و امام حسن عليه السلام سه در فاصله بود كه هر سه قفل آنها بسته بود.
راوى مىگويد كه: وكيل مرا خبر داد و گفت كه: من بيدار بودم، ناگاه ديدم كه درها گشوده مىشود تا آنكه حضرت به نفس نفيس خويش آمد و بر درِ حجره ايستاد و فرمود كه: «اى جماعت، از خدا بپرهيزيد و از خدا بترسيد» و چون صبح كرديم، امر فرمود كه آن غلام را بفروشند و مرا از خانه بيرون كنند.
١٣٤٩/ ٢٠. اسحاق روايت كرده و گفته است كه: خبر داد مرا محمد بن ربيع سائى (يا نسايى، يا نشايى، يا شيبانى، بنابر اختلاف نسخ كافى، وليكن اوّل اصحّ است) و گفت كه: در اهواز با مردى از جماعت ثَنَوية (كه به دو خدا قائلاند) مباحثه كردم، بعد از آن به سرّ من رأى آمدم و چيزى از گفتار آن مرد ثَنَوىّ به دلم چسبيده بود و من بر درِ خانه احمد بن خَضيب نشسته بودم، ناگاه حضرت امام حسن عليه السلام رو آورد كه از دار عامّه بر مىگشت،[٢] و به سوى من نظر فرمود و به انگشت شهادت خويش اشاره نمود كه: «يكى و يگانه و تنهاست». پس من افتادم و بىهوش شدم.
١٣٥٠/ ٢١. اسحاق، از ابو هاشم جعفرى روايت كرده است كه گفت: روزى بر امام حسن
[١]. در نسخه موجود، اين ده، به نام قير آمده است: تسمّى قير.
[٢]. و دار عامّه، خانهاى است كه همه كس در آن داخل مىشوند. و ظاهر اين است كه خانه خليفه مراد باشد، يعنى: حضرت از خانه خليفه بر مىگشت در روز اجتماع مردم؛ چون روز عيد.( مترجم)