تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٣٣
كه: چون امام حسن عليه السلام داخل خانه مستعين شد، من همراه او بودم و آن حضرت به سوى استر نظر كرد كه در صحن خانه ايستاده بود، پس به جانب آن ميل فرمود و دست خويش را بر كَفَل آن گذاشت، پدرم گفت كه: من نظر به آن استر كردم و ديدم كه عرق كرد به مرتبهاى كه عرق از آن روان شد. بعد از آن، به سوى مستعين رفت و بر او سلام كرد. مستعين به آن حضرت گفت:
مرحبا خوش آمدى، و او را نزديك خود نشانيد، پس گفت: يا ابا محمد، لجام بر سر اين استر كن. ابو محمد به پدرم فرمود كه: «اى غلام، اين استر را لجام كن».
مستعين گفت كه: تو خود آن را لجام كن. حضرت طيلسان خويش را بر زمين گذاشت و برخاست و آن را لجام كرد و به جاى خود برگشت و نشست. بعد از آن مستعين به آن حضرت گفت كه: يا ابا محمد، زين بر پشت آن گذار. حضرت به پدرم فرمود كه: «اى غلام، اين استر را زين كن». مستعين گفت كه: تو خود آن را زين كن. حضرت دو باره برخاست و آن را زين كرد و بازگشت. مستعين به آن حضرت گفت: صلاح مىدانى كه بر آن سوار شوى؟ فرمود: «آرى».
پس بر آن استر سوار شد، بى آنكه بر حضرت ابا و امتناعى كند و نگذارد كه بر آن سوار شود. و حضرت در آن خانه آن استر را دوانيد، بعد از آن، آن را بر اين داشت كه هموار برود، پس راه رفت؛ بهترين رفتارى كه مىتواند بود، بعد از آن برگشت و فرود آمد.
مستعين به آن حضرت گفت: يا ابا محمد، اين استر را چگونه ديدى؟ فرمود: يا امير المؤمنين، مانند اين استر در خوبى و خوشرفتارى نديدم و درست نمىآيد كه مانند اين استر از براى كسى باشد، مگر از براى امير المؤمنين.
راوى مىگويد كه: مستعين گفت كه: امير المؤمنين تو را بر آن سوار كرد (يعنى: استر را به تو بخشيد كه بر آن سوار شوى). ابو محمد به پدرم فرمود كه: «اى غلام، اين استر را بگير»، پس پدرم افسار آن را گرفت و آن را كشيد.
١٣٣٤/ ٥. على، از ابو احمد بن راشد، از ابوهاشم جعفرى روايت كرده است كه گفت: به حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام فقر و پريشانى خود را شكايت كردم، پس به تازيانه خويش زمين را خواريد. ابو هاشم مىگويد كه: چنان مىپندارم كه آن را به دستمالى پوشانيد و پانصد دينار بيرون آورد و فرمود كه: «اى ابو هاشم، اين را بگير و ما را معذور دار» (و عذر ما را بپذير).
١٣٣٥/ ٦. على بن محمد، از ابو عبداللَّه بن صالح، از پدرش، از ابو على مطهّر روايت كرده