تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧٢٧
درِ دكّانها را بستند) و بنىهاشم و سر كردگان و پدرم سوار شدند و با ساير مردمان با جنازه آن حضرت رفتند، و سُرّ من رأى در آن روز مانند روز قيامت شده بود. و چون از تغسيل و تكفين آن حضرت فارغ شدند، سلطان به طلب ابوعيسى، پسر متوكّل، فرستاد و او را امر فرمود كه بر آن حضرت نماز كند. و چون جنازه را از براى نماز بر حضرت، بر زمين گذاشتند، ابو عيسى به نزديك وى آمد و روى او را گشود و كفن را از آن دور نمود و او را به بنىهاشم از فرزندان على عليه السلام و بنىعبّاس و سر كردگان و نويسندگان و قاضيان و كسانى كه مردم ايشان را تعديل مىكردند (و عادل مىدانستند)، نمود و گفت كه: اينك حسن بن على بن محمد بن رضا است كه به مرگ خود بر فراش خود مرده، بى آنكه كسى او را كشته باشد، يا آسيبى به او رسانيده باشد. و در نزد او حاضر بوده آنكه در نزد او حاضر بود از خادمان امير المؤمنين و معتمدان او.
فلان و فلان و از قاضيان: فلان و فلان و از طبيبان: فلان و فلان.
پس روى او را پوشانيد و امر شد كه او را بردارند، پس او را از ميان خانه خويش برداشتند و در آن حجرهاى كه پدرش در آن دفن شده بود، دفن كردند. و چون او را دفن كردند، سلطان و مردمان شروع كردند در جستجوى فرزندش، و جستجو بسيار شد در منزلها و خانهها و از قسمت كردن ميراثش باز ايستادند، و آنان كه موكّل بودند بر محافظت كنيزى كه توهّم حمل در او شده بود، هميشه ملازم او بودند و از او دور نمىشدند، تا وقتى كه بطلان حمل ظاهر شد، و چون بطلان حمل از كنيزان ظاهر شد، ميراث او را در ميانه مادر و برادرش جعفر تقسيم كردند و مادرش وصيّت او را ادّعا نمود، و اين ادّعا در نزد قاضى ثابت شد و سلطان با اين حال نشانه فرزندش را طلب مىكرد.
بعد از آن، جعفر به نزد پدرم آمد و گفت كه: مرتبه برادرم را براى من قرار ده و من در هر سال بيست هزار دينار به تو مىرسانم. پدرم او را منع بليغى كرد و به او دشنام داد و گفت: اى احمق، سلطان شمشير را كشيد و آن را گذاشت در آن كسانى كه گمان كردهاند كه پدر و برادرت امامند، از براى آنكه ايشان را از اين اعتقاد برگرداند و آن از برايش ميّسر نشد. پس اگر تو در نزد شيعيان پدر و برادرت، امامى، به سلطان و غير سلطان احتياج ندارى كه تو را در مرتبه ايشان ترتيب دهند، و اگر در نزد ايشان به اين منزلت نباشى، به واسطه ما به آن، نخواهى رسيد.
و پدرم در نزد اين خواهش، او را كم شمرد و ضعيف به جا آورد، و بىعقلى و سفاهت