تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٧١١
شمشير و هر دو كيسه را ردّ نمودم و به آن حضرت عرض كردم كه: اى آقاى من، آنچه متوكّل مرا به آن امر كرده بود كه به جا آورم، و من آن را كردم، سخت بر من دشوار و گران بود.
حضرت فرمود: « «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ»[١]، يعنى: و زود باشد كه بدانند آن كسانى كه ستم كردند كه به كدام مكان باز خواهند گشت».
١٣٢٥/ ٥. حسين بن محمد، از معلّى بن محمد، از احمد بن محمد بن عبداللَّه، از على بن محمد نوفلى روايت كرده است كه گفت: محمد بن فَرَج به من گفت كه: امام على نقى عليه السلام به او نوشت كه: «اى محمد، امور خود را جمعآورى كن و حِذر خويش را فراگير».[٢]
محمد مىگويد كه: من در كار جمع امر خويش بودم و سرّ آنچه حضرت به من نوشته بود، نمىدانستم، تا آنكه رسولى از جانب خليفه بر من وارد شد و مرا در بند نموده از مصر به سوى بغداد برد و هر چه داشتم قلمگير شد، و همه را تصرّف كردند، و من هشت سال در زندان بودم. بعد از آن نامهاى از آن حضرت بر من وارد شد در زندان و در آن نوشته بود كه: «اى محمد، در ناحيه سمت و جهتى كه در طرف غربى شهر است، فرود ميا». پس من نامه را خواندم و با خود گفتم كه: به من اين را مىنويسد و حال آنكه من در زندانم. به درستى كه اين امر بسيار عجيب است. پس درنگى نكردم كه مرا رها كردند. و الحمد للَّه.
على بن محمد مىگويد كه: محمد بن فَرج به آن حضرت نوشت و از او سؤال كرد كه اموالش به او ردّ شود. حضرت به او نوشت كه: «آنها در اين زودى بر تو رد خواهد شد، و تو را زيانى نمىرسد كه بر تو ردّ نشود». و چون محمد بن فرج به سوى سُرّ من رأى بيرون رفت، خليفه به او نوشت كه اموال او را ردّ نموده، خود متصرّف شود و پيش از آنكه به حيطه تصرّف او در آيد، وفات كرد.
و نيز على مىگويد كه: احمد بن خَضيب به محمد بن فرج نوشت و از او خواهش كرد كه از بغداد بيرون آيد به سوى سُرّ من رأى، پس محمد به خدمت امام على نقى عليه السلام نوشت و با آن حضرت در اين باب مشورت كرد. حضرت به او نوشت كه: «بيرون آى، زيرا كه زوال اندوه تو در اين است». ان شاءاللَّه. پس بيرون آمد و درنگ نكرد، مگر اندك زمانى تا وفات كرد.
١٣٢٦/ ٦. حسين بن محمد، از مردى، از احمد بن محمد روايت كرده است كه گفت:
[١]. شعرا، ٢٢٧.
[٢]. و حذر، به كسر حا و سكون ذال، هر چه به آن از آفات احتراز شود.( مترجم)