تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٥٣
شهر سبا را آورد و آن اسم، همان است كه خدا آن را براى شما در كتاب شما و براى ما گروههاى صاحبان دينها در كتابها كه داريم، ذكر فرموده.
پس حضرت امام موسى عليه السلام به راهب فرمود كه: «خدا را چند نام است كه ردّ نمىشود و حاجتى كه به واسطه آن از خدا طلب شود، برآورده مىشود». راهب عرض كرد كه: آن نامها بسيار است، و امّا محتوم از آنها كه سائل آن، ردّ نمىشود، هفت نام است. حضرت امام موسى عليه السلام به راهب فرمود كه: «مرا خبر ده از آنچه از آنها در خاطر دارى». راهب عرض كرد:
نه، سوگند به آن خدايى كه تورات را بر موسى فرو فرستاده و عيسى را پند از براى عالميان و آزمايش از براى شكر صاحبان عقول گردانيده، و محمد صلى الله عليه و آله را بركت و رحمت ساخته، و على عليه السلام را پند و بينايى قرار داده، و اوصيا را از فرزندان او و فرزندان محمد صلى الله عليه و آله مقرّر فرموده، كه من، هيچ يك از آن نامها را نمىدانم، و اگر مىدانستم، در باب آن به سخن تو احتياج نداشتم و به نزد تو نمىآمدم و تو را سؤال نمىكردم.
حضرت امام موسى عليه السلام به راهب فرمود كه: «برگرد به نقل حديث آن مرد هندى».
راهب عرض كرد كه: من اين نامها را شنيده بودم و باطن و سرّ آنها و شرح و بيان آنها را نمىدانستم و نمىدانستم كه حقيقت و كيفيّت آنها چيست و چگونه است و به طريقه خواندن آنها عالم نبودم. پس رفتم تا به سُبذان هند رسيدم و از آن مرد و احوال او سؤال كردم، به من گفتند كه: دير را در كوهى ساخته و چنان شده كه از آن دير بيرون نمىآيد، و كسى او را نمىبيند مگر در هر سالى دو مرتبه، و اهل هند چنان پنداشتهاند كه خدا از براى او در آن دير چشمهاى روان ساخته، و نيز اهل هند چنان دانستهاند كه خدا از براى او كشت را مىروياند و نشو و نماى آن مىدهد، و آن را به غايت خود مىرساند؛ بىتخمى كه خود آن را در زمين افكند و از براى او كشت مىكند و تخم مىافشاند؛ افشاندنى كه خود آن را به عمل آورد. پس رفتم تا به درِ دير او رسيدم و سه روز در آنجا ماندم كه در را نمىكوبيدم و چارهاى نمىتوانستم كرد كه آن در را باز كنم، و چون روز چهارم شد، خدا آن در را گشود و گاوى آمد كه هيزمى بر آن بار بود و پستان خود را بر زمين مىكشيد و نزديك بود كه آنچه در پستان آن بود از شير، خود به خود بيرون آيد. پس خود را به آن در زد و گشوده شد و گاو در دير آمد و در پى آن رفتم و داخل شدم، پس آن مرد را ديدم كه ايستاده به سوى آسمان مىنگرد و گريه مىكند و به سوى زمين نظر مىكند و گريه مىكند و به سوى كوهها نگاه مىكند و گريه