تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٤٩
سرخ و سياه (يعنى: عرب و عجم) و همه در آن شركت دارند، پس بينا شد هر كه بينا شد، و راه راست يافت، هر كه راه راست يافت. و كجروان تبهروزگار كور شدند و ضايع شد از ايشان آنچه آن را مىخواندند. و شهادت مىدهم كه ولىّ او به حكمتش گويا گرديد و آنكه كسانى كه پيش از او بودهاند از پيغمبران، به حكمت بالغه گويا شدند، و بر طاعت خدا يكديگر را يارى نمودند، و از باطل و اهل آن و از پليدى و صاحب آن مفارقت و از راه ضلالت، مهاجرت كردند، و خدا ايشان را به طاعت خويش يارى كرد، و ايشان را از معصيت نگاه داشت. پس ايشان خدا را دوستان و دين را ياورانند، كه مردم را بر خير و خوبى ترغيب مىكنند، و به آن امر مىفرمايند.
ايمان آوردم به كوچك و بزرگ ايشان و يا آنكه ذكر كردم از ايشان و به آنكه ذكر نكردم. و ايمان آوردم به خداى تبارك و تعالى كه پروردگار عالميان است. پس زنّار خويش را بريد، و صليبِ از طلا را كه گردن خود اندخته بود، پاره نمود و به حضرت عرض كرد كه: مرا امر كن تا آنكه زكات خويش را بگذارم در آنجا كه مرا امر مىفرمايى و بدهم به كسى كه تو صلاح مىدانى.
حضرت فرمود كه: «در اينجا تو را برادرى هست كه بر دين مثل دين تو بوده، و آن مردى است از خويشان تو، از قبيله قيس بن ثعلبه، و او در نعمت اسلام داخل گرديده؛ چنانچه تو در نعمت آن داخل شدى، پس با يكديگر مواسات و مجاورت كنيد، و با هم برابر و همسايه باشيد، و من فرود آوردن حقّ شما را در اسلام بر شما وا نخواهم گذاشت و به شما آنچه بايد برسانم مىرسانم».
عرض كرد كه: خدا تو را به اصلاح آورد، به خدا سوگند كه من مال دار و بىنيازم و هر آينه وا گذاشتهام در منزل خويش سيصد اسب نر و ماده را كه قابليّت بالاى يكديگر رفتن، به هم رسانيدهاند، كه همه آنها كمسال و جوانانند و هزار شتر را نيز وا گذاشتهام و حقّ تو از خمس و زكات در آن حيوانات (و بنابر بعضى از نسَخ كافى، در آن اسبان و شتران) تمامتر از حقّ من است (و ظاهر اين است كه اين سخن را از روى تعارف و تواضع به حضرت عرض نموده باشد).
حضرت فرمود كه: «تو آزاد كرده خدا و رسول اويى و تو در حدّ نسب خويش بر همان حال كه بودهاى هستى؛ (چه آن شخص از بزرگان ترسا بود. حضرت فرمود كه چنين نيست