تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٣٧
ابن سنان، از سابق بن وليد، از معلّى بن خُنيس روايت كرده است كه: امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه: «حَميده از همه آلودگىها، پاك و پاكيزه و صافى است مانند شمش طلا و فرشتگان هميشه او را پاسبانى مىكردند تا به من رسيد به جهت كرامتى از جانب خدا براى من و حجّت بعد از من».
١٢٩١/ ٣. چند نفر از اصحاب ما، از احمد بن محمد و على بن ابراهيم، از پدرش همه روايت كردهاند، از ابوقتاده قُمّى، از ابو خالد زُبالى كه گفت: چون ابوالحسن حضرت امام موسى عليه السلام را به نزد مهدى عبّاسى مىبردند، در مرتبه اول در منزل زُباله فرود آمد، و من با آن حضرت سخن مىگفتم، مرا اندوهناك ديد، فرمود كه: «اى ابوخالد، مرا چه مىشود كه تو را غمناك مىبينم؟»
عرض كردم كه: چگونه غمناك نباشم با آنكه تو را مىبرند به نزد اين طاغى (كه در طغيان از اندازه بيرون رفته) و نمىدانم كه در حقّ تو چه خواهد كرد؟ حضرت فرمود كه: «بر من باكى نيست و از او ضررى به من نمىرسد. چون فلان ماه و فلان روز بيايد، در ميل اوّل بيا به نزد من».
ابوخالد مىگويد كه: مرا همّت و مقصودى نبود، مگر شمردن ماهها و روزها تا آنكه آن روز كه وعده فرموده بود آمد، پس من در نزد آن ميل آمدم و متصّل در نزد آن بودم تا آنكه نزديك شد كه آفتاب غروب كند، و شيطان در سينه من وسوسه كرد و ترسيدم كه در آنچه حضرت فرموده شك كنم. ابوخالد مىگويد كه: در بين آنكه من همچنين پريشان بودم، ناگاه نظرم افتاد به سياهى كه از جانب عراق مىآمد، پس ايشان را استقبال كردم و رو به ايشان رفتم، ديدم كه امام موسى كاظم عليه السلام در جلو قافله بر استرى سوار است، فرمود كه: «ديگر بگو اى ابو خالد».
عرض كرد: لبيّك، يا ابن رسول اللَّه به خدمت تو ايستادهام. فرمود: «شك نكنى و شيطان دوست داشت كه تو شكّ آورى». پس عرض كردم كه: حمد از براى خدايى كه تو را از دست ايشان رهانيد. فرمود كه: «مرا به سوى ايشان يك برگشتن ديگر است كه از دست ايشان خلاصى نخواهم يافت».
١٢٩٢/ ٤. احمد بن مهران و على بن ابراهيم هر دو روايت كرده است از محمد بن على، از حسن بن راشد، از يعقوب بن جعفر بن ابراهيم كه گفت: در خدمت ابوالحسن حضرت