تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٣٣
هشتاد و سيم. و آن حضرت در آن هنگام، پنجاه و چهار، يا پنجاه و پنج ساله بود، و روح مقدّس آن حضرت عليه السلام در بغداد قبض شد در حبس سندى بن شاهك، و در وقتى كه دو روز از ماه شوّال باقى مانده بود. هارون او را از مدينه به مكّه برد، و هارون از مكّه به مدينه آمد در زمانى كه از عمره ماه رمضان برگشت، بعد از آن هارون به سوى حج بيرون رفت و آن حضرت را با خود برد، پس به راه بصره برگشت و آن حضرت را در بصره در نزد عيسى بن جعفر محبوس گردانيد، پس آن حضرت را به سوى بغداد بيرون برد و او را در نزد سندى بن شاهك حبس كرد، و آن حضرت عليه السلام در حبس سندى وفات فرمود و در بغداد در مقبره قريش مدفون گرديد. و مادر آن حضرت كنيزى بود كه او را حميده مىگفتند.
١٢٨٩/ ١. حسين بن محمد اشعرى، از معلّى بن محمد، از على بن سندى قمى روايت كرده است كه گفت: حديث كرد ما را عيسى بن عبدالرّحمان، از پدرش كه گفت: ابن عُكّاشة بن مِحصن اسدى بر امام محمد باقر عليه السلام داخل شد و امام جعفر صادق عليه السلام در نزد آن حضرت ايستاده بود، پس انگورى به خدمت آن حضرت آورد و حضرت فرمود كه: «پير كهن، يا كودك خردسال آن را دانه دانه مىخورد و آنگه گمان مىكند كه سير نمىشود و سه دانه و چهار دانه مىخورد و تو آن را دو دانه دو دانه بخور كه آن مستحّب است».
پس ابن عُكّاشه به امام محمد باقر عليه السلام عرض كرد كه: براى چه حضرت صادق را زن نمىدهى كه او به حدّ تزويج و زمان زن گرفتن رسيده است؟ راوى مىگويد كه: در پيش روى آن حضرت كيسه سر به مهرى بود، پس فرمود كه: «آگاه باشيد كه زود باشد كه بنده فروشى از اهل بَربَر بيايد و در سراى ميمون فرود آيد و به همين كيسه، كنيزى از براى جعفر خريدارى خواهد شد».
راوى مىگويد كه: براى اين امر، آن قدر زمانى كه بايست بگذرد گذشت، پس روزى بر امام محمد باقر عليه السلام داخل شديم، فرمود: «آيا نمىخواهيد كه شما را خبر دهم از آن بنده فروشى كه او را براى شما ذكر كردم، اكنون آن بنده فروش آمده است، پس برويد و به همين كيسه كنيزى را از او بخريد».
راوى مىگويد كه: ما به نزد آن بنده فروش آمديم، بعد از آنكه از او خواهش كنيز نموديم، گفت كه: آنچه در نزد من بود از كنيزان، همه را فروختم، مگر دو كنيز بيمار كه يكى از آنها