تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦٢٧
مىكرد و شراب مىخورد و مرا آزار مىرسانيد. پس من چندين مرتبه شكايت او را به پيش خودش كردم و فايدهاى نداد و از آن كردار ناپسند باز نايستاد، چون بر او الحاح كردم و اصرار نمودم، به من گفت كه: اى مرد، من مردى هستم كه مبتلى شدهام به بعضى از امور و تو مردى هستى كه از اين بليّه خلاصى يافتهاى. پس اگر احوال مرا به صاحب خود (يعنى: جعفر بن محمد) عرضه دارى، اميد دارم كه خدا مرا به واسطه تو خلاصى دهد. پس اين حرف در دل من تأثيرى كرد و در دلم افتاد كه اين خدمت را از براى او بكنم. چون به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام رسيدم، حال او را براى آن حضرت ذكر كردم.
حضرت فرمود: «چون به كوفه برگردى، البتّه به ديدن تو مىآيد، به او بگو كه: جعفر بن محمد مىگويد كه: وا گذار آنچه را كه تو بر آن هستى، و من از براى تو بر خدا بهشت را ضامن مىشوم». چون به كوفه برگشتم، از جمله كسانى كه به ديدن من آمدند او بود كه به نزد من آمد و من او را نگاه داشتم تا منزل من خلوت شد. بعد از آن به او گفتم كه: اى مرد، من احوال تو را از براى ابو عبداللَّه، حضرت جعفر بن محمد عليه السلام، ذكر كردم، به من فرمود كه: «چون به كوفه برگردى، البتّه به ديدن تو مىآيد، به او بگو كه: جعفر بن محمد مىگويد كه: واگذار آنچه را كه تو بر آن هستى و من از براى تو بر خدا بهشت را ضامن مىشوم».
ابوبصير مىگويد كه: چون اين را شنيد، گريست. پس از روى تعجّب گفت: اللَّه، حضرت صادق اين سخن را به تو فرمود؟ ابو بصير مىگويد كه: من از براى او سوگند ياد نمودم كه آنچه گفتم به من فرمود. آن همسايه گفت كه: همين ثواب، تو را بس است و بيرون رفت. چون بعد از چند روزى شد، به نزد من فرستاد و مرا طلبيد، چون رفتم، ديدم كه برهنه در پشت خانه خود ايستاده به من گفت كه: اى ابو بصير، نه، به خدا سوگند كه در منزل من چيزى باقى نمانده، مگر آنكه آن را بيرون كردم و در راه خدا دادم و من چنانم كه تو مىبينى.
ابو بصير مىگويد كه: پس من به سوى برادران خويش رفتم و از براى او جمع كردم آنچه او را به آن پوشانيدم. بعد از آن بيش از چند روز، كمى بر او نگذشت تا آنكه به سوى من فرستاد و پيغام داد كه من ناخوشم و به ديدن من بيا. من شروع كردم كه در نزد او تردّد مىنمودم و او را معاجله مىكردم تا آنكه آثار مرگ در او ظاهر شد و من در نزد او نشسته بودم و او در كار جان دادن بود كه او را بىهوشى دست داد، بعد از آن به هوش باز آمد و گفت كه: اى ابوبصير، صاحب و امام تو از براى ما به آنچه وعده كرده بود وفا فرمود. بعد از آن قبض