تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٦١٧
به سلام تعميم داد و بعد از سلام، نشست.
پس خشم هشام بر آن حضرت زياد شد، به واسطه آنكه آن حضرت سلام بر او به خلافت، ترك فرمود (و نفرمود كه: السّلام عليك ايّها الخليفه)، و بىرخصت او نشست، و شروع كرد كه آن حضرت را سرزنش مىنمود و از جمله آنچه به آن حضرت مىگفت اين بود كه مىگفت: اى محمد بن على، هميشه مردى از شما عصاى مسلمانان را شكافته (يعنى: با همه ايشان مخالفت نموده و به راهى رفته كه كسى در آن سلوك ننموده، و در ميان ايشان فتنه انداخته) و مردم را به سوى خود دعوت كرده، و گمان داشته كه او امام است؛ از روى سفاهت و كم عقلى و كم علمى. و آن حضرت را به آنچه اراده داشت كه سرزنش كند، سرزنش كرد و سكوت نمود.
آن قوم رو به حضرت آوردند و هر يك بعد از ديگرى او را سرزنش مىنمود تا يكى آخر ايشان، كه همه او را سرزنش كردند، تا به آخر رسيد. و چون آن قوم سكوت كردند، حضرت برخاست و درست ايستاد و فرمود كه: «اى گروه مردمان، كجا مىرويد و كجا اراده مىشود به شما؟ (يعنى: شما را خدا برد و شما چه كارهايد، كه را به جايى مىتوانيد رسانيد؟) به ما خدا اوّل از شما را هدايت نمود، و به ما آخر از شما را ختم خواهد فرمود. پس اگر شما را پادشاه عاجلى هست، ما را پادشاه آجلى خواهد بود، و بعد از پادشاهى ما، پادشاهى نيست؛ زيرا كه ماييم اهل عاقبت. و خداى عزّوجلّ مىفرمايد كه: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»[١]».
پس هشام امر كرد كه آن حضرت را به زندان بردند، و چون به زندان در آمد، سخنى فرمود و به محض آن، كسى در زندان باقى نماند، مگر آنكه دست و پاى آن حضرت را بوسيد، و به سوى او ميل به هم رسانيد. پس زندانبان به نزد هشام آمد و گفت: يا امير المؤمنين، من بر تو از اهل شام ترسانم از آنكه ميان تو و خلافتى كه دارى، مانع شوند و آن را از دستت بگيرند، و خبر آن حضرت را به او داد. پس امر كرد كه آن حضرت را از زندان بيرون آوردند، و او و اصحابش را بر استر دُم بريده سوار كردند تا به مدينه باز گردانيده شوند، و امر كرد كه چيزى براى ايشان بيرون نبرند، و بازارها نچينند (حاصل آنكه كسى چيزى به ايشان نفروشند)، و ميان ايشان و طعام و شراب مانع شد و نگذاشت كه نان و آب بردارند.
[١]. قصص، ٨٣.