تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٥٤٧
فيل رفتند كه داخل حرم شوند، فيل بر ايشان ابا و امتناع نمود و داخل نشد، در آن هنگام عبدالمطّلب به بعضى از غلامان يا دوستان خويش فرمود كه: بر كوه ابو قُبيس بالا رو و بنگر كه چيزى را مىبينى. چون بالاى كوه رفت، گفت: سياهى مىبينم كه از جانب دريا مىآيد.
عبدالمطّلب فرمود كه: چشمت به همه آن مىرسد كه ببينى چه چيز است؟ عرض كرد: نه، وليكن نزديك است كه برسد. چون آن سياهى نزديك شد، گفت كه: آن سياهى، مرغ بسيارى است و آنها را نمىشناسم و نمىدانم كه چه مرغند و هر مرغى سنگريزهاى در منقار خود گرفته، مانند سنگ جمره، يا كوچكتر از سنگ جمره.
عبدالمطّلب فرمود: به پروردگار عبدالمطّلب سوگند، كه اين مرغان، كسى را نمىخواهند، مگر اين گروه را. و آن مرغان آمدند تا چون بر بالاى سر همه اصحاب فيل رسيدند، سنگريزهها را انداختند. پس هر سنگريزهاى بر فرق سر مردى از ايشان فرود آمد، و از مقعدش بيرون رفت و او را كشت، و از ايشان كسى خلاصى نيافت، مگر يك مرد كه مردم را خبر دهد، و چون ايشان را خبر داد، مرغ سنگريزه را انداخت و او را كشت».
١٢١٧/ ٢٦. على بن ابراهيم، از پدرش، از احمد بن محمد بن ابى نصر، از رِفاعه، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «عبدالمطّلب چنان بود كه در حريم خانه كعبه و سايه ديوار آن از برايش فرش مىگسترانيدند، و از براى كسى غير از او در آنجا فرش گسترده نمىشد، و او را پسرانى چند بودند كه بر بالاى سرش مىايستادند و منع مىكردند هر كه را كه به او نزديك مىشد، و نمىگذاشتند كه به نزد او رود. پس رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و آن حضرت كودكى بود كه خود را بر زمين مىكشيد و آمد تا بر بالاى رانهاى عبدالمطّلب نشست. بعضى از پسرانش به جانب آن حضرت ميل نمود كه او را از عبدالمطّلب دور گرداند، عبدالمطّلب با وى گفت كه: بگذار فرزند مرا، كه فرشته او را به اينجا آورده است».
١٢١٨/ ٢٧. محمد بن يحيى، از سعد بن عبداللَّه، از ابراهيم بن محمد ثقفى، از على بن معلّى، از برادرش محمد، از دُرست بن ابى منصور، از على بن ابى حمزه، از ابو بصير از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «چون پيغمبر صلى الله عليه و آله متولّد شد، چند روزى مكث نمود كه از برايش شير نبود كه آن را تناول فرمايد. پس ابوطالب او را بر بالاى پستان خويش افكند (يعنى: آن را در دهان مبارك آن حضرت گذاشت) و خدا شير را در پستان ابوطالب فرود آورد، و پيغمبر، چند روزى از پستان او شير خورد تا آنكه ابوطالب بر حليمه (كه زنى