تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٣٩١
ايشان، كشته شوند كه نسل امّت من منقطع مىگردد). بعد از آن فرمود كه: آنچه بر من بود رسانيدم و خيرخواهى نمودم، پس شما شاهد باشيد».
و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه: «اين آخر سخنى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بر منبر خود به آن تكلم نمود».
١٠٦٧/ ٥. محمد بن يحيى و غير او، از احمد بن محمد بن عيسى، از على بن حَكم، از مردى، از حبيب بن ابى ثابت روايت كردهاند كه گفت: عسل و انجيرى از جانب قبيله همْدان و حُلوان به نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و آن حضرت كدخدايان و سرشناسان قبيله و محلّه را امر فرمود كه يتيمان را بياورند، و چون آن اطفال را آوردند، ايشان را بر سر خيكها نشانيد و ايشان از آن خيكها با انگشت عسل مىخوردند، و حضرت مشغول تقسيم آنها بود و قدَح قدَح به مردم مىداد. به آن حضرت عرض شد كه: يا امير المؤمنين چرا اين اطفال در اينجا نشسته با انگشت از اين خيكها عسل مىخورند و انگشت خود را مىليسند؟ فرمود: «زيرا كه امام پدر يتيمان است، و جز اين نيست كه من ايشان را در اين لُپ ليس انداختم، به جهت مراعات پدرى (يا پدران) ايشان».
١٠٦٨/ ٦. چند نفر از اصحاب ما روايت كردهاند، از احمد بن محمد برقى و على بن ابراهيم، از پدرش، و هر دو، از قاسم بن محمد اصبهانى، از سليمان بن داود منقرى، از سفيان بن عُيينه، از امام جعفر صادق عليه السلام كه: «پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود كه: من به هر مؤمنى از نفس خودش سزاوارترم، و على عليه السلام به هر مؤمنى بعد از من سزاوارتر است». پس به حضرت صادق عليه السلام عرض شد كه: معنى اين كلام چيست؟ فرمود كه: «گفته پيغمبر صلى الله عليه و آله است كه هر كه قرضى، يا عيالى را واگذارد، بر من است كه آن قرض را ادا كنم و آن عيال را نفقه دهم، و هر كه مالى را واگذارد، از براى وارثهاى اوست. پس مرد چون او را مالى نباشد، او را بر خود ولايت و اختيارى نيست، و او را بر عيالش امر و نهى نيست، هرگاه نفقه را بر ايشان جارى نسازد و پيغمبر و امير المؤمنين و هر كه بعد از ايشان است از ائمه، خدا اين امر را به گردن ايشان گذاشته، و از اينجا به همه مؤمنان از خود ايشان سزاوارتر شدند. و سبب اسلام آوردن بيشتر جهودان نبود، مگر بعد از صدور اين قول از رسول خدا صلى الله عليه و آله آنكه ايشان بر نفس خود و بر عيال خود ايمن شدند».
١٠٦٩/ ٧. چند نفر از اصحاب ما روايت كردهاند، از احمد بن محمد، از على بن حَكَم،